!شجریان خواننده نیست

Published September 22, 2012 by free shabnamm adadzadeh

402756 10151081287861099 2026236742 a !شجریان خواننده نیست

تابستان ۱۳۶۸ – میدان نقش جهان اصفهان ، عکاسخانه‌ای قدیمی که صاحبی دارد با عینک فریم مشکی.

عکاسخانه‌اش پر از خاطرات دور و نزدیک است.

من دوازده ساله‌ام و پشت ویترین آن عکاسخانه در میان انبوه عکس‌های هنرپیشگان و هنرمندان آشنا و ناآشنا که به شیشه مغازه چسبانده، مردی را می بینم که لبخندی متفاوت دارد، با غرور ایستاده و به ما نگاه می کند.

آن مرد را یکی دو سالی است که از صدایش می شناسم.

درجا یکی از آرزوهایم می شود گرفتن عکس از آن مرد با دوربین خودم.

اما من نه دوربینی دارم و نه راهی برای دیدن آن مرد خندان!

کاخ چهلستون اصفهان – روزهای نخست پاییز ۱۳۶۹

آن مرد با سه نفر از همراهانش آمده است.

حالا من ، نوجوانی سیزده ساله‌ام ، در حیاط کاخ، با موهای ماشین شده به سبک دانش آموزی آن روزها و آن مرد نشسته بر فرشی خوش نقش، میان ستون‌های چوبی چهلستون و با همان لبخند منحصر به فرد.

 نیمی از یکی از آرزوهای کودکی من برآورده شد،

 دیدن او!

اما من با آن موهای ماشین شده، خجلم از نزدیک شدن به صحنه و پشت یکی از ستون‌ها و در بهترین زاویه ممکن و در تاریکی خودم را مخفی می کنم

تا هم من بتوانم او را خوب نظاره کنم و هم او من را نبیند!

و اوست که می خواند:‌ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست /  با ما مگو به جز سخن دل نشان دوست

نی جوابش را می دهد و سه تار در ادامه زخمه می زند و می رسد به صدای تنبک و در انتها مردمی که یک صدا می گویند: مرغ سحر، مرغ سحر.

چند سالی بعد او دوباره به شهر ما آمد و این بار من هنرجوی هنرستان هستم با دوربینی در دستانم و جسارتی  که تا پایین صحنه اجرا بروم و تلاش کنم از چشمی دوربین‌ام لبخند و غرور او را بر سطح فیلم ثبت کنم.

آن شب یکی از آرزوهای کودکی‌ام کامل شد!

عکس گرفتن از آن مرد.

سال‌ها بعد بارها من و دوربینم او را دیدیم و بیشتر از او شنیدیم.

رفتارش را در کادری نزدیک تر دیدیم، نه فقط بر روی صحنه بلکه در قدم زدن‌هایش در خیابان‌های قونیه ، در بازارهای قدیمی ، کارگاه‌های سازسازی ، کنار رود راین و…

او از من و بسیاری دیگر که تازه اول راهیم درباره چیزهایی که حس می کند تخصص ماست سئوال می پرسد و می خواهد  بیاموزد،

کم کم دیگر فقط صدا و لبخندش برایم جذاب نبود، حس می کردم که لبخند منحصر به فرد او ریشه در جایی دیگر دارد.

 

سال‌های دیگر وقتی این جمله دوست عکاس آمریکایی‌ام “پل مارتین لستر” را شنیدم که می گفت:

“عکاس خوب بودن شرط نیست بلکه باید انسان خوبی باشی که عکس می گیرد”

بی اختیار تحت تاثیر این جمله‌اش قرار گرفتم و به او گفتم نمونه خوبی در ایران داریم، که از اتفاق عکس هم می گیرد

و سخن از محمدرضا شجریان رفت.

انسان هایی در دو سوی متفاوت کره خاکی که یکی عکس می گیرد و دیگری می خواند.

حالا “پل” دوست نادیده شجریان است.

فیلیپ، نقاشی فرانسوی است که فارسی هم می داند، او صدای شجریان را در اتاق زیرشیروانی خانه‌اش در نورنبرگ وهمزمان با نقاشی کشیدن‌ها و خلوت‌هایش با خود همراه می کند.

میرتا، دختری است در منطقه‌ای میان کوههای آلپ سوئیس، او نخستین بار صدای شجریان را در شبی برفی می شنود و بی‌درنگ با تلفن همراهش پیامکی می فرستد:

احمد! این صدا قلب مرا نوازش می کند!

و حالا او کلمه‌های دلنشینی از زبان مادری من و از لابلای شعرهای جاری بر آوازها و تصنیف‌های شجریان یاد گرفته و گاه گاه زمزمه می کند.

در شب‌های کنسرت سلیمانیه عراق با شجریان و گروه آوا ، دیدم مردمانی را که در حین خواندن او می گریند ، وقتی از آنها می پرسیدم در می یافتم که گریستن هاشان از دردی مشترک نشان دارد.

در اجراهای این سال‌هایش وقتی جایگاهی را به زنان اختصاص می دهد ، جلوه‌ای زیباتر از هنر سرزمین مادری مان را نشان می دهد، زمینه‌ای برای تک خوانی دخترش مهیا می کند و به اندیشیدن وادارمان می کند و غرور پایمال شده سال‌های زنانمان،     روزنه‌ای می یابد برای تنفس و پرواز در محیطی برابر .

حضور زنان در برنامه‌هایش به مثابه تزئین نیست که چینشی است به مانند اثر هنری که قرار است به ما عشق را یادآور شود.

او تلاش دارد با حضور و رفتارش به ما بیاموزد نه فقط با صدایش.

او می آموزد که نترسیم و درد مشترک را فریاد کنیم، همراه شویم با خواست انسانی دورانمان.

او خواننده نیست، انسانی است که می خواند.

این روزها آن عکاسخانه قدیمی در اصفهان، غبار فرسودگی گرفته و ترک‌هایش بیشتر شده

ولی آن سوتر ، همچنان شجریان و یارانش با سازهایی تازه ، گوشه‌ای از ریشه‌های معطر سرزمین پارس را با خود به صحنه می برند ، صحنه‌ها برایشان روشن می شوند و بعد از مدتی خاموش، اما لحنی باقی می گذارند جهان شمول که نشان از بهشت دارد.

که : “ما همه اجزای آدم بوده ایم از بهشت این لحن‌ها بشنیده ایم.”

و چشمان زیادی به کمک دوربین هاشان سعی بر ثبت وجود آن مرد خندان می کنند ولی این بار نگاه‌ها و گوش‌ها تنها به سوی صدا و چهره او نیست که به انسانیتی است که از چشمانش نشانی می توان گرفت.

او اصولی منحصر به فرد برای زندگی دارد اما نقطه‌ای که به ما نشان می دهد نقطه‌ای است که خواست همه دوران هاست .

نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن

ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی

احمد مطلایی

زوریخ – ۲۱ سپتامبر ۲۰۱۲

!شجریان خواننده نیست Source: Sepidedam.Org

http://j.mp/Please-Support-Me-by-Click-HERE http://j.gs/rEY

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: