کودتا کرده‌اید آقای بازجو!( روایتی از ۲۲ خرداد ۸۸)/ شیوا نظرآهاری

Published June 13, 2012 by free shabnamm adadzadeh

چهار شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۱

arton18245 کودتا کرده‌اید آقای بازجو!( روایتی از ۲۲ خرداد ۸۸)/ شیوا نظرآهاریرفته‌ام ستاد مرکزی شیخ، توی بلواز کشاورز… بیشتر دوستان نزدیک اینجا هستند و دنبال کردن نتایج در کنار آنها به وجدم می‌آورد! همین چند روز پیش بود که درست همین‌جا، نشسته بودیم و آنها از لزوم رأی دادن حرف می‌زدند و من با تعجب به بچه‌هایی که پیش از این معتقد به ” عدم شرکت” بودند، نگاه می‌کردم و گاهی داغ می‌کردم که ” نه، نباید رأی داد”.. آنها ما را بازیچه خودشان می‌کنند و فردا که شد همه چیز یادشان می‌رود. توی همین اتاق، کلی با هم کلنجار رفته بودیم و من قهر کرده بودم که ” شما هم مثل آنها شده‌اید، گول خورده‌اید”… و گفته بودم که ” رأی نمی‌دهم و همچنان به تحریم معتقدم”.. آنها هم دیگر پا پی من نشدند.

**

شب، توی میدان ولی عصر، وقتی داریم ” برگه‌های همگرایی جنبش زنان” را میان جمعیت پخش می‌کنیم و گاهی وقتی به خود می‌آییم می‌بینم، جمع کثیری دورمان حلقه زده‌اند و ما آن وسط داریم در مورد مسائل زنان صحبت می‌کنیم؛ وسط خیابان، مردی برگه‌ها را به زور از دست من کشید و هر چه داد زدم عین خیالش نبود، هی می‌گفت” من براتون پخش میکنم!”.. دنبالش کردیم کنار میدان. دیدم از مأموران وزارت اطلاعات است و کنار آقای بازجو ایستاده، تا من را دید گفت اینا چیه پخش میکنی شیوا؟.. من شروع کردم در مورد” مطالبات زنان” برایش توضیح دادن و او گفت :” مگه شما هم تو انتخابات شرکت می‎کنید؟ شما که تحریمی بودی!”… برای اینکه لفظ تحریم و عدم شرکت را نیاورده باشم، جواب دادم” شرکت کردن مهم نیست، مهم مطالبات زنان است” با خودم فکر کردم، اگر فردا بازداشتم کردند، انگ تحریمی بودن به پیشانی‌ام نخورد. هر چند که هنوز تحریمی بودم

دوربین‌های مأموران روی صورت ما بود و ما انگار که حکم‌رانان شهر هستیم، توی صورتشان می‌خندیدیم و هر چه می‌توانستیم می‌گفتیم. دوربین‌ها، چهره آن شب‌های ما را ثبت می‌کرد برای روز مبادا. ما اما عین خیالمان نبود. آنها ناتوان بودند و شهر از آن ما بود. بعد از این همه سال. دیگر کسی جلویمان را نمی‌گرفت که چرا تراکت پخش می‌کنید و شعار می‌دهید. ما نسل خفه شده که همیشه توی خیابان در جواب شعارهایمان، باتوم خورده بودیم. از سر ذوق و ترس عدم تکرار این روزها، شبانه‌روز در خیابان می‌ماندیم. خواب به چشممان نیامد آن روزها.

**

صبح جمعه- من هنوز تحریمی‌ام و هی دارم با خودم کلنجار می‌روم. همه اتفاقات ۴ سال گذشته را مرور می‌کنم. تمام سختی‌ها، تمام محدودیت‌ها، بعد باز دوباره یادم می‌افتد به دوران پیش از آن و به زندان رفتن‌هایمان و به خودم می‌گویم” مگر آن موقع بهتر بود، مگر زندان نرفتی؟ مگر دوستانت را نکشتند توی کوی دانشگاه، مگر صدای دولت و مجلس در آمد توی آن روزها؟”.. بعد دوباره به خودم می‌گویم، شاید بهتر شود، آدم شجاع‌تری که بتواند سر حرفش بایستد. هی با خودم کلنجار می‌روم. اهل خانه می‌‌آیند بالای سرم که به کی رأی بدهیم.؟ من مانده‌ام چه بگویم که ناخوادآگاه نام یکی از کاندیدا را می‌گویم و خودم هم حاضر می‌شوم پای صندوق و رأی‌ام را می‌اندازم. خوشحال نیستم. ناراحت هم نیستم. حس دوگانه‌ای دارم. فقط هی به خودم می‌گویم، “برای روزهای بهتر” برای اینکه بتوانیم کار کنیم . کار اجتماعی. حقوق بشر. برای روزهای بهتر!

***

از پله‌های ستاد که بالا می‌روم، نمی‌خواهم به کسی بگویم که رأی داده‌ام که آن همه سرسختی آن روزم برای رأی ندادن، در یک لحظه، از بین رفته است. توی پله‌ها یکی از بچه‌ها را می‌بینم. وقتی می‌پرسم چه خبر؟ چهره‌اش را در هم می‌کشد و می‌گوید:” خبرهای خوبی نیست، بوی تقلب می‌آید”

انگار هوای اینجا، جور دیگری است. اینترنت‌ ستاد قطع است. اخبار ضد و نقیض می‌رسد. توی چشم‌های همه نگرانی است و ترس. که چه می‌شود. روزنامه اعتماد ملی دیروز تیتر زده بود ” این بار همه بیداریم”… آن را به صورت بنر بزرگی آویزان کرده‌اند از ساختمان.

تلفن‌ها زنگ می‌خورد و آمار آراء می‌رسد. می‌گویند موسوی ساعت ۱۰ شب، کنفرانس مطبوعاتی گذاشته است. می‌خواهیم برویم آنجا. منصرف می‌شویم.می گویند موسوی گفته است ” او رئیس‌جمهور ایران است و دست‌هایی در کار است تا آمار را جور دیگری جلوه دهد.”.. من شرط بسته‌ام که موسوی رئیس‌جمهور می‌شود… در جواب همه نگرانی‌ها هم با خوش‌بینی می‌گویم:” امکان ندارد، موسوی رئیس‌جمهور می‌شود. حالا می‌بینید!”

ساعت‌ها همین‌طور می‌گذرد و تنها منبع خبری ما، گوشی‌های تلفن هستند. کسی می‌آید توی اتاق و می‌گوید:” شیخ تماس گرفته و گفته ستاد را تخلیه کنید. تهدید کرده‌اند که می‌ریزند توی ستاد. شیخ گفته بروید خانه، نمی‌توانم امنیت‌تان را تضمین کنم”.. قبل از این به ستاد هنرمندان مهندس موسوی حمله کرده بودند. ما به روی خودمان نمی‌آوریم. دو ساعتی با استرس می‌گذرد تا ساعت می‌رسد به ۱۲ شب. تهدیدها جدی‌تر شده. شیخ دوباره تماس گرفته که ستاد را تخلیه کنید. ما همه خارج می‌شویم از اتاق‌ها و راهروهای آن ساختمان چند طبقه. ساعت ۱۲ شب است و می‌گویند که ” خبرگزاری فارس، محمود احمدی‌نژاد را برنده انتخابات اعلام کرده است”.. انگار قلبمان هری می‌ریزد پایین. ما می‌دانیم که اگر این خبر راست باشد، چه می‌شود. همه می‌دانیم که بسیاری از ما، ممکن دیگر فرداشب زیر این آسمان آزاد نباشند. ما می‌دانیم و نگرانیم. از فردا شدن می‌ترسیم.

جلوی در ستاد، گروهی اندک مانده‌اند. تجمعی حدود ۵۰ نفره شکل گرفته. کسی می‌آید و می‌گوید بروید خانه‌هایتان، گفته‌اند اگر متفرق نشوید، همه را دستگیر می‌کنند. دختری آن وسط گریه‌کنان داد می‌زند که ” کجا برویم، مگر نگفتید این بار همه بیداریم، حالا برویم بخوابیم که چه؟”

با همه این احوالات جمعیت متفرق می‌شود و ما می‌نشینیم توی ماشین و در شهر می‎چرخیم… همه خیابان‌ها وحشت دارند. بوی خون می‌دهند. بوی روزهای بد… ما ترسیده‌ایم. به روی خودمان نمی‌آوریم. اما برق چشمانمان می‌گوید که از فردای این خیابان‌ها می‌ترسیم.

حوالی پارک ملت، یک ماشین بسیجی، می‌ریزند بر سر جوانی که در ماشینش علامت سبز دارد. او را می‌زنند و ما نظاره می‌کنیم. چیزی توی گلویم هی بالا پایین می‌رود. ماشین دیگری بوق‌زنان از کنارمان می‌گذرد، طرفداران احمدی‌نژادند، با ظواهر مشخص. می‌پرسیم ” آقا نتیجه چه شد؟”.. مرد جوان بسیجی با خوشحالی می‌گوید” احمدی‌نژاد با ۲۴ میلیون رأی آورد”.. هنوز ساعت ۱ نیمه شب است و دیگر اشک‌ها بی‌امان…

ورودی میدان تجریش. گروهی جلویمان را می‌گیرند. تصویر بزرگ میرحسین را از ستادی در همان حوالی پایین می‌کشند و می‌اندازند وسط خیابان و به ما امر می‌کنند که رد شوید. کمی مکث می‌کنیم و از روی تصویر میرحسین عبور می‌کنیم و پشت ما ماشین‌های دیگری. دلمان می‌خواست. کاش می‌شد مثل کارتون‌ها، ماشینمان پا داشت و جوری رد می‌شد که تصویر را لگد نکند.

***

احمدی‌نژاد رأی آورده. این شهر حالت عادی ندارد. صبح ۲۳ خرداد توی مترو، نگاه‌ها بهت زده است. همه صحبت از انتخابات می‌کنند. مچ‌بندهای سبز هنوز روی دست خیلی‌ها خودنمایی می‌کند. برخی در حین حرف زدن گریه می‌کنند.

می‌گویند موسوی، حرکت کرده به سمت وزارت کشور، می‌گویند همه دارند می‌روند آنجا. یادم می‌افتد به شعارهای توی خیابان” اگر تقلب بشه، ایران قیامت میشه”.. قرار است قیامت بشود انگار!

تمام کوچه‌های منتهی به خیابان ولی‌عصر و وزارت کشور را بسته‌اند. از هر طرفی که می‌رویم. به آتش و گاز اشک‌آور می‌خوریم. بلاخره تقریبا شب است که می‌رسیم سر فاطمی و از آنجا به بعد دیگر عبور میسر نیست. چندین لایه از مأموران ضد شورش ایستاده‌اند آنجا و لباس شخصی‌ها و دیگران اجازه ایستادن نمی‌دهند. گاهی عربده‌کشان هجوم می‌آورند و ما می‌دویم. کسانی توی جمعیت فریاد می‌زنند که ” فرار نکنید”.. مادر پشت تلفن می گوید:” مامان جان بیا خانه، نمان آنجا”

چند نفر گوشه خیابان و پیاده‌رو، از ضربه ” باتوم برقی” روی زمین افتاده‌اند. برخی از خانه‌ها از پنجره‌هایشان بطری آب بیرون می‌اندازند. یکی از مجروحان را می‌فرستیم به بیمارستان.

اس‌ام‌اس‌ها قطع شده. تلفن‌ها به زحمت می‌گیرد. سرعت اینترنت وحشتناک است. بوی سرکوب می‌آید. بوی روزهای سخت. بوی زندان و بازداشت و دستگیری‌های گسترده.

مردم را می‌زنند. بازداشت می‌کنند توی خیابان.

گاز اشک‌آور. اشک . اشک.

***

ساعت حدود یک نیمه شب است. آمده‌اند خانه و اتاق را زیر و رو کرده‌اند. یادم می‌افتد به تجمع‌های شورا (دفاع از حق تحصیل) که به شوخی به هم می‌گفتیم، “اگر احمدی‌نژاد برنده شود ما به هفته دوم نمی‌رسیم” و حالا به شب دوم هم نرسیده است.علی ملیحی می‌گوید:” خیلی‌ها را بازداشت کرده‌اند و نام می‌برد اسامی را”

توی سلول انفرادی، هی راه می‌روم و با خودم می‌گویم:” تمام شد. همه‌مان را اعدام می‌کنند. مثل دهه شصت”. صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتور، شب‌ها از دریچه سلول به گوش می‌رسد و من پتو را می‌کشم روی سرم که ” دیوانه شده‌ای دختر. داری توی انفرادی دیوانه می‌شوی”.. مگر می‌شود این شعارها را کسی اینجا بدهد؟!

***

بعدترها فهمیدم که چه شده، ۲۵ خرداد و میدان امام خمینی و ۳۰ خرداد. خیلی بعدتر فهمیدم که کودتا واقعی بود. وقتی روز اول، با چشم‌بند رو به دیوار، صدایم را بلند کردم به مزد بازجو که ” کودتا کرده‌اید و ما را آورده‌اید اینجا”.. او خندید که کودتا یعنی چه؟

حالا دیگر رد خون، روی تمام سنگفرش‌های این شهر. می‌گوید” کودتا یعنی چه”

منبع: صفحه فیس‌بوک شیوا نظرآهاری

کودتا کرده‌اید آقای بازجو!( روایتی از ۲۲ خرداد ۸۸)/ شیوا نظرآهاری Source: Sepidedam.Org

http://j.mp/Please-Support-Me-by-Click-HERE http://j.gs/rEY

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: