بهمن فرمان‌آرا: شناسنامه‌ات را پاره کنی پدرت عوض نمی‌شود

Published May 27, 2012 by free shabnamm adadzadeh

۰۷ خرداد ۱۳۹۱

جدال بی‌مدعی: ‌روایت احمد غلامی از گفت‌وگو با بهمن فرمان‌آرا

farmaaa 200x300  بهمن فرمان‌آرا: شناسنامه‌ات را پاره كني پدرت عوض نمي‌شود

‌از مرگ می‌ترسید؟
از مرگ نه، از بیهوده زندگی‌کردن می‌ترسم. مرگ‌آگاهی باعث می‌شود بهتر زندگی کنید. فرصت کوتاه است. شاملو می‌گوید: فرصت کوتاه بود، اما با شکوه. حالا که ۷۰سال دارم مرگ را زیاد دور نمی‌بینم. چراغی است که خاموش می‌شود.‌همین مرگ‌آگاهی باعث می‌شود، آدم‌های داستان‌های شما به فکر رستگاری باشند؟
رستگاری!؟ اگر منظورتان بهشت است نه.

‌بازگشت به خودشان یا پیدا کردن خودشان.
بله، وقتی چشم روی هم می‌گذاریم باید راجع به بچه‌هایمان هرکاری را که می‌توانستیم انجام بدهیم، انجام داده باشیم. من هنوز با بعضی از دوستان دوره دبیرستانم و حتی یکی از دوستان کلاس سوم ابتدایی‌ام ارتباط دارم. منم که به آنها زنگ می‌زنم و از احوال شان پرس و جو می‌کنم. برای اینکه فکر می‌کنم ما در یاد مردم زنده می‌مانیم. دنبال اینکه از من مجسمه‌ای بسازند که کبوترها روی آن… کنند، نیستم.

‌این رفتار شخصی شما باعث شده در فیلم‌هایتان به گذشته تاریخی کشورمان اهمیت بدهید؟
اگر شناسنامه‌ات را پاره کنی اسم پدرت عوض نمی‌شود. شناسنامه یک ملت را نمی‌شود پاره کرد. این را در «یک بوس کوچولو» گفتم.

‌انگار این گذشته‌گرایی دست از سر ما بر نمی‌دارد؟
در آمریکا یک دوره کلاس یوگا رفتم. در آخر هر جلسه یک‌ساعته روی زمین دراز می‌کشیدیم. معلم دو دستش را می‌گذاشت زیر سرت و با انگشت شست جلو چشمت را می‌گرفت و می‌گفت بگذار هرچه به ذهنت می‌آید، بیاید و بگذرد. بعد از یک سال و خرده‌ای که هفته‌ای دوبار این کار را انجام می‌دادیم، یک روز تصویری به ذهنم آمد که اصلا آن را فراموش کرده بودم. دوستی داشتم که خانه‌شان در یکی از کوچه‌های دربند بود، دور‌تا‌دور خانه‌شان آن‌وقت‌ها، ۵۵سال پیش، مزرعه بود. وقتی می‌خواستیم با هم حرف بزنیم می‌رفتیم، می‌خوابیدیم توی گندم‌ها که از بیرون معلوم نبود و آسمان را نگاه می‌کردیم و حرف می‌زدیم. این تصویرها ته ذهنت هست باید تلاش کنی تا محو نشود.

‌مگر از فراموشی می‌ترسید؟
بله! چون مادرم آلزایمر داشت. در «بوی کافور عطر یاس» این حس ترس از فراموشی وجود دارد.
دوستی داشتم که خیلی از مرگ می‌ترسید اما دچار فراموشی شد. رفته بودیم شناسایی، ما را دیدند. حفره‌هایی را که توی آن پنهان شده بودیم به رگبار بستند. سه نفر بودیم. دو نفرمان بلند شدیم و با اینکه از همه‌جا گلوله می‌بارید، به عقب برگشتیم. اما یکی از ما ماند توی حفره‌روباهی که کنده بودیم. آنقدر خمپاره زدند دور و برش که بالاخره موجی شد. وقتی دیدند کسی از حفره بیرون نمی‌آید خیال کردند او شهید شده اما وقتی دشت ساکت شد، دوستم بلند شد و راه افتاد. اصلا یادش نبود چرا آن‌جاست. چند قدم رفت طرف عراقی‌ها، اما بعد پشیمان شد و انگار چیزی گم کرده و باید آن را پیدا کند، با چشم روی زمین را ‌گشت. وسط ما و عراقی‌ها بود. هاج و واج مانده بودیم دارد چه‌کار می‌کند. عراقی‌ها هم بهت‌زده بودند. دیگر تیراندازی نمی‌کردند. انگار فهمیده ‌بودند او موجی شده. میان دو خط سکوت بود. دوستم رفت با لگد بوته‌ای را کند و زیر آن را با سرنیزه خالی کرد. بعد وقتی چیزی پیدا نکرد دوباره به طرف خاکریز ما آمد. همه ما فریاد زدیم: عباس عباس بیا… ایستاد و بر و بر ما را نگاه کرد. بعد دوید طرف عراقی‌ها. دوباره ایستاد و بی‌هدف در طول خط ما و دشمن راه افتاد. نه به سمت آنها می‌رفت نه پیش ما می‌آمد.

‌بالاخره چه‌کار کرد؟
آخر مصاحبه می‌گویم سرنوشتش چه شد. اما الان درک می‌کنم، وقتی از فراموشی حرف می‌زنید و از آن می‌ترسید. اما رفتار پدرتان را خیلی دوست دارم. آدم آنقدر عاشق باشد و هنوز کسی را دوست داشته باشد که همه چیز را فراموش کرده.

پدرم در سن ۸۵سالگی زبان اسپانیایی یاد گرفت برای اینکه بتواند با پرستارهای مادرم که اهل «هاندوراس» بودند، حرف بزند تا مستقیم در جریان مسایل مادرم باشد.

‌آدم جالبی بوده…
آره وقتی ۱۶سالم بود دستور نامه‌ای برایم نوشت:
دستور به فرزند دلبندم بهمن فرمان‌آرا. راستگو و درستکار باش. برای جلب اعتماد مردم بکوش، از هر حیث صاحب گذشت باش. احترام مادرت را همیشه نگه‌دار، برادر بزرگ‌ترت را همیشه طرف مشورت قرار بده و او را در جریان کلیه امور بگذار. این را وقتی نوشت که ۱۶ ساله بودم و می‌خواستم بروم انگلیس، هنوز نگهش داشته‌ام. برای اینکه این من هستم. همین‌طور که بیشتر از همه برادرانم شبیه پدرم هستم. یک چیزهایی برای همیشه در قلبم هست مثل عکس «گلشیری» یا پوستری که برای فیلم «شازده‌احتجاب» درست کردیم.

‌گلشیری خیلی تلاش کرده تا «شازده‌احتجاب» ادبیات ناب باشد و کسی نتواند آن را به فیلم برگرداند. کار سختی است، دست و پنجه نرم کردن با داستان آدمی که زندگی‌اش ادبیات بود.
شازده‌احتجاب را «منوچهر محبوبی»، «جمشید ارجمند» و یک نفر دیگر به من معرفی کردند. دنبال کتابی می‌گشتم که از روی آن فیلم بسازم. گفتند کتابی درآمده به نام شازده‌احتجاب، رفتم، کتاب را خریدم. بیست و هفتم اسفند بود. گلشیری را نمی‌شناختم، فقط می‌دانستم دوستی دارد به نام «محمد حقوقی» که شاعر بود. به اصفهان رفتم و حقوقی را پیدا کردم. حقوقی گفت همه اینها برای عید‌دیدنی به اصفهان آمده‌اند و عصر هم می‌آیند اینجا. البته گلشیری آن موقع هنوز اصفهان بود. عصر رفتم، دور تا دور جماعتی نشسته بودند: مجید نفیسی، احمد میرعلایی، ابوالحسن نجفی، آل‌رسول (که آن‌موقع «کتاب ‌زمان» را داشت)، یونس تراکمه و خود محمد حقوقی. آقایی هم نشسته بود که سبیل داشت و کلاه بافتنی پشمی سرش بود. او گلشیری بود. هرکسی درباره اینکه چرا می‌خواهم شازده‌احتجاب را فیلم کنم، سوالی از من پرسید. من نگاه و نظرات سیاسی‌ام را بی‌محابا گفتم. با خودم گفتم یا می‌دهند یا نه. وقتی بیست و نهم اسفند از اصفهان به تهران بر می‌گشتم، گلشیری اجازه ساختن فیلم از شازده‌احتجاب را داده بود، بدون دریافت یک قران. سند اجازه‌اش در موزه سینما است. یک‌دفعه به گلشیری گفتم علت اینکه شازده‌احتجاب را دوست دارم این است که بی‌نهایت سینمایی است.

‌واکنش‌اش چه بود؟
اصلا خوش‌اش نیامد. بعدها که «بره ‌گمشده راعی» را نوشت، صفحه اول کتابی که برایم فرستاد نوشته بود: تقدیم به دوست عزیزم، بهمن فرمان آرا که اگر راست می‌گوید این را فیلم بکند. جای آن زخم که گفته بودم شازده‌احتجاب خیلی سینمایی است در دلش مانده بود.

‌شازده‌احتجاب را چطور فیلمنامه کردید؟
با هم فیلمنامه را نوشتیم. من نظراتم را گفتم. گفتم جد کبیر، جد و پدربزرگ را باید ادغام کنیم تا یک شخصیت هیولایی شود. این پیشنهاد را راحت پذیرفت، چون سینما را درک می‌کرد. همه عمه‌های داستان را حذف کردیم چون عمه‌ها خودشان داستان جداگانه‌ای بودند. اما شیره اصلی اثر را نگه داشته بودیم. در برداشت از یک اثر ادبی ناب یا هرچیز دیگری برای سینما تنها قانونی که باید رعایت کنیم، حفظ شیره اصلی اثر در فیلم است.

‌منظورتان جان مایه اثر است؟
بله دقیقا

‌یک قصه خوب و مستعد برای سینما چه قصه‌ای است؟
شخصیت‌پردازی مهم است، مسیر داستان هم همین‌طور، یعنی داستان از کجا شروع می‌شود و به کجا می‌رود و باز مهم‌تر از همه اینکه چقدر می‌شود توی آن دست برد. الزامی نیست که هر دیالوگی که نویسنده نوشته، عین آن را بنویسیم. یک داستان کوچک چهار صفحه‌ای «معصوم اول» را دو سال من و هوشنگ ۲۵ صفحه کردیم. بعد من ۲۵ صفحه را ۸۵ صفحه کردم و ظرف ۱۵ روز سکانس‌هایی به آن اضافه کردم. سکانس سوزاندن مترسک یا سکانسی که معلم و عبدالله شب باهم قدم می‌زنند، اینها را من اضافه کردم. ولی شیره‌اش همان داستان چهار صفحه‌ای بود که شده بود «سایه‌های بلند باد». در فیلمنامه «دست تاریک‌، دست روشن» هوشنگ هیچ دخالتی نداشت. این فیلمنامه تا حالا سه‌بار رد شده. «زمستان ۶۲»، «داستان جاوید» و «باده کهن» اسماعیل فصیح را هم اجازه داشتم، اما هیچ کدام را نگذاشتند بسازم. مثلا می‌شود از داستان جاوید، فیلم وسترن ساخت، هیچ الزامی ندارید که چارچوب قاجاری‌اش را حفظ کنید. بی‌عدالتی و قیام علیه ظالم در ژانر وسترن می‌گنجد. همان‌طور که رمان «اینجه ممد» وسترن است.

‌کلیدر» چی؟
«کلیدر» سریال خوبی می‌شود، مثل «جنگ و صلح» تولستوی. در کلیدر شما ناچارید به سراغ سریال‌سازی بروید تا مجبور نشوید بابت آوردنش به قالب سینما بخش‌های زیادی از آن را حذف کنید. ولی رمان زمستان ۶۲ به راحتی می‌تواند یک فیلم خوب ضدجنگ باشد. تصویری که فصیح از جنگ می‌دهد، تصویر مملکتی است که به آن حمله شده و دارد از خودش دفاع می‌کند. در داستان آدمی (جلال آریان) از تهران آمده و دنبال پسر باغبانش می‌گردد. در آخرین سکانس پسر را پیدا می‌کند و بر می‌گردد به تهران. نامه‌ای از منصور فرجام مانده که حکم وصیتنامه را دارد، نامه را می‌خواند: من آمدم به مملکتم خدمت کنم که نشد، فکر کردم بروم بجنگم به علت اینکه الان دیگر کامپیوتر و اینها به درد نمی‌خورد. وقتی این نامه را می‌خواند پسر باغبان وضو گرفته و می‌خواهد نماز بخواند، روی یک پا در دشت ایستاده است. این نامه که تمام می‌شود، می‌گوید: الله‌اکبر، الله‌اکبر…

‌مادر من هم خیلی وطن‌پرست بود. آنقدر که ما دچار بیگانه‌هراسی شدیم. یکی از کابوس‌های زندگی‌ام این بوده که روزی ناچار شوم به کشورم خیانت کنم. حالا می‌فهمم آن احساس خیلی عشق به وطن نبوده بلکه ترس از خیانت بوده. این همه عشق به وطن در فیلم‌های شما از کجا آمده؟
وطن مال ما است. می‌روی تحصیل می‌کنی، موفق می‌شوی، ولی وقتی پلیس فرانسوی جلویت را می‌گیرد، تو دیگر یک ایرانی هستی در فرانسه. اصلا این احساس که تو به آنجا تعلق‌ داری وجود ندارد. در آمریکا خیلی سعی می‌کنند شما را جزو خودشان کنند. اسمت را آمریکاییزه می‌کنند. مسعود را مایک می‌کنند. من اصرار داشتم به من بهمن فرمان‌آرا بگویند. پدر و مادر رییس شرکت
cineplex، که برایش کار می‌کردم، لهستانی بودند. «کارت گیلبنسکی» اسمش بود. یک روز به من گفت: چرا اسمت را عوض نمی‌کنی؟ گفتم: تو چرا اسمت را عوض نمی‌کنی؟ گفت آخر من را همه می‌شناسند. گفتم من هم صبر می‌کنم تا همه من را بشناسند. این اسمی است که پدرم به من داده و عوضش نمی‌کنم.

من هم رفیقی داشتم که اسمش کامران بود. بچه‌ها به او می‌گفتند کامی. یک روز می‌خواست با من بیاید مسجد، خجالت می‌کشیدم او را با خودم ببرم. موهای نرم و سیاهی داشت که تا روی شانه‌هایش ریخته بود. اسمش هم که دیگر مصیبتی بود آن‌روزها. چند بار دست به سرش کردم، اما یک‌بار آنقدر پافشاری کرد که گفتم باشد، ولی شرط دارد. گفت: چه شرطی؟ گفتم: وقتی آمدی مسجد، بگو اسمت رضاست. گفت: برای چی؟ گفتم :آخه… منظورم را فهمید گفت: باشه. شب که قرار بود برویم مسجد، نیامد. بعد از آن هم مدت‌ها ندیدمش…

‌نمی‌خواهی بگویی که شهید شد؟
نه بابا وضعش توپ شد. سرمیدان «حر» ایستاده بودم، ماشینی جلو پایم ترمز زد، سوار شدم. چه ماشینی، چه سر و وضعی! گفتم: کامی ماشاءالله همه چیز رو به راهه. گفت: آره بابا، همه اینها را از تو دارم. گفتم: از من؟! گفت: آره، وقتی اسمم را عوض کردم، سرنوشتم عوض شد، کامی خیلی سوسولی بود، لگد به بخت آدم می‌زد. گفتم: حالا اسمت چیه؟ گفت: رضا… من را تا خانه نرساند، چون از «نواب» به سمت شمال تهران رفت و من سلانه‌سلانه پیاده به طرف جنوب راه افتادم.
‌یعنی اسمم را عوض می‌کردم بهتر بود؟

درباره شما نمی‌دانم، من که اسمم را عوض نکردم کارم خیلی‌گیر کرد. راستی حالا چه کار باید کرد؟
فکر می‌کنم باید کار کرد. هر موقع قهر کنی یک آدم دیگر جای تو می‌آید که معلوم نیست بهتر از تو باشد. «سمندریان» ۱۰ سال کار نکرد، یکی در خانه‌اش را نزد. سمندریان در تئاتر آدم مهمی ا‌ست. خیلی عجیب است دولتی ۱۰ سال رضایت بدهد که او کار نکند و سراغش نرود.

‌یک سفره‌ای پهن است: هرکسی قهرکند، بقیه خوشحال می‌شوند. ما توی خانه هفت‌، هشت تا بچه بودیم. هرکسی از سر سفره قهر می‌کرد و کنار می‌رفت، هیچ‌کس نازش را نمی‌کشید. پدرم می‌گفت یک نان‌خور کمتر بهتر. اگر مادرم نبود معلوم نبود وضع شکم گرسنه ما چه می‌شد.

داستان این آدم‌ها با بقیه فرق می‌کند. کسی نمی‌تواند جای آنها را بگیرد. به‌خصوص بعضی‌ها که دیگر از دست رفته‌اند: زرین‌کوب، شاهرخ مسکوب، کریم امامی، احمد شاملو، هوشنگ گلشیری، احمد محمود… چه کسی جای آنها می‌آید. واقعا جای آنها را می‌شود پر کرد؟
واقعا نه! راستش بعضی وقت‌ها کار نکردن بهتر از کارکردن است. مثل نخوردن و از سر سفره کنار رفتن. شاید اسمش قهر باشد اما اصل آن چیز دیگری است.

آن چیزی که بعضی‌ها به آن می‌گویند بدقلقی، من می‌گویم اخلاق اجتماعی هنرمند. مردم گذشته از اینکه روزنامه می‌خوانند یا نه، حواس‌شان جمع است که چه کسی چه می‌گوید و چه کار می‌کند. من فقط می‌گویم در این شرایط نمی‌توانم کار کنم. وقتی عده‌ای می‌آیند و سرمایه‌گذاری می‌کنند برای فیلمی مثل «خاک آشنا» و بعد دو سال این فیلم را نگه می‌دارند و بعد هم چهار سکانس از آن حذف می‌شود، چه لزومی دارد سرمایه کس دیگری را بیاورم و به خطر بیندازم. حالا عده‌ای می‌گویند بیا کارکن. آخر نمی‌شود، من می‌خواهم کار سینما بکنم. منتها برای این کار نیاز به آزادی دارم، می‌خواهم بتوانم حرفم را بزنم. آخر سر باید به من پروانه نمایش بدهند، مثل همه جای دنیا. حالا یک جایی مثل آمریکا این کارها صنفی انجام می‌شود و اتحادیه تهیه‌کنندگان، پروانه نمایش می‌دهد و جایگاه فیلم تو را سن تماشاگران مشخص می‌کند. یعنی می‌گویند PG می‌گیری، این فیلم را بچه‌های ۱۵سال به پایین هم می‌توانند ببینند. اگر R بگیرید یعنی محدود است و دیگر بچه‌های ۱۵ساله نمی‌توانند تماشا کنند و باید از ۱۸سال به بالا تماشا کنند. اگر x هم بگیرید که به دلیل مسایل اخلاقی هیچ روزنامه‌ای تبلیغ آن را قبول نمی‌کند. حالا داستان اینجا جور دیگری است. وقتی پروانه نمایش گرفتی، عده‌ای دست به کار می‌شوند که چه کسی اکران نوروز را بگیرد، چه کسی نگیرد. سینمای شهرستان‌ها را به فلان بدهیم، به فلان ندهیم. آخر‌سر باز می‌بینی گرفتار بازگشت پولت شدی. تقریبا سه سال و نیم از اکران فیلم «خاک آشنا» می‌گذرد و هیچ‌یک از شرکت‌های نمایش خانگی نمی‌آیند، این فیلم را بخرند. شاید شفاهی دستور داده‌اند که نخرند. وگرنه ۵۰ فیلم بعد از ما آمده که همه نمایش خانگی دارند. ما قراردادی با رسانه‌های تصویری داشتیم به رقم ۲۲۰‌میلیون. پیش‌نویسی را هم فرستادند که تایید کنیم. خوشبختانه آقای «شایسته» هم شاهد هستند. بعد از دو هفته گفتند اگر صد‌میلیون می‌دهید، ما حاضریم. حالا می‌شود ۲۰‌میلیون از ۲۲۰‌میلیون را چانه زد. وقتی ۱۲۰‌میلیون کسر می‌کنید، یعنی می‌خواهید دعوا راه بیندازید. ما دعوا نکردیم، امضا هم نکردیم. یعنی آن صد‌میلیون هم انگار نه به بار بود و نه به دار.

‌وقتی شرایط با اصول آدم منطبق نیست کار نکردن بهتر از کارکردن است.
دقیقا، به‌خصوص در مورد سینما که بودجه کلانی می‌خواهد و گروه ۴۰-۳۰نفری در آن کار می‌کنند. نقاش باشی، می‌توانی در خانه نقاشی کنی و نمایشگاه نگذاری، شاعر باشی می‌توانی بنویسی و منتشر نکنی، ولی در مورد سینما باید از مرحله فیلمنامه اجازه بگیری تا بعد. می‌روی و فیلم می‌سازی، آخر سر هم پروانه نمایش می‌خواهد. تصمیم‌ها هم اغلب خلق‌الساعه است. در چنین شرایطی فکر می‌کنم رعایت سکوت مهم‌تر است. با اینکه در این مدت دو فیلم مستند ساخته‌ام، یک کتاب ترجمه کردم و یک نمایشنامه نوشته‌ام و نرفتم بنشینم و زانوی غم بغل بگیرم. کارهایی کردم که کنترلش دست خودم است و چون دست من است، نمی‌توانم بگویم کار نمی‌کنم. موقعی که گفتم چهار سال کار سینما نمی‌کنم، سنم بالا بود. من ۲۵ساله نبودم که مثلا بخواهم ادعایی کنم. الان ۷۰سالم است. یک سال و نیم دیگر هم از این چهار سال مانده. اگر می‌گویم کار نمی‌کنم از جانم مایه می‌گذارم، برای اینکه پای این ماجرا بایستم. سر «خاک آشنا» قرار بود اسم یک شخصیت عوض شود هیچ چیز دیگری هم نخواستند. آقای «جندق» بنیاد فارابی شاهد این ماجراست. شخصیتی بود که شوهرخواهر «کیانیان» را بازی می‌کرد. در فیلم زنش می‌گوید: «شوهرم [… ] می‌خواهد برود دوبی» گفتند نمی‌شود، گفتم شروع داستان این است. دوزاری‌ام افتاد، گفتم منصور می‌تواند برود دوبی؟ گفتند بله. صبر می‌کنند تا من ۳۴۰‌میلیون پول مردم را خرج کنم و بعد با خودشان می‌گویند چون اینقدر خرج کرده ناچار است حرف‌های ما را گوش کند. در واقع این اجازه یک تله است. حالا شاید برداشت من غلط باشد اما این را چه می‌شود گفت، بعد از دو سال اکران که دادند، از شش هفته، سه هفته اولش در ماه رمضان بود. تلویزیون هم که فیلم ایرانی نمی‌خرد. ما فقط و فقط اکران را داریم، نمایش خانگی را هم که قبلا گفتم چطور شد. پس چرا بیایم کار کنم. بعضی از دوستان می‌گویند: آقا زندگی باید بگذرد، اما من این را هم نمی‌توانم بگویم، چون خوشبختانه زندگی من از سینما نمی‌گذرد.

‌اگر می‌گذشت کارمی‌کردی؟
باز هم نه، مادرم می‌گفت من نمی‌فهمم تو چرا سر هر چیزی لجبازی می‌کنی؟ ما در خانواده سنتی بزرگ شدیم. از چهار برادر و یک خواهر، من تنها بچه‌ای بودم که اگر با حرف پدرم موافق نبودم سر سفره حرفم را می‌زدم. بنابراین پدرم یک‌ذره درباره چیزهایی که به من می‌گفت محتاط‌تر بود. آخر سر هم همه آنها رفتند نساجی خواندند. پدرم به من گفت زندگی خودت است، می‌خواهی بروی سینما بخوانی برو و همان کار را بکن.

پدر من کارش از احتیاط گذشته بود. بعضی وقت‌ها ما را فراموش می‌کرد. یک‌بار ظهر از مدرسه فرار کردم. داشتم می‌آمدم خانه تا پیچیدم توی خیابان دیدم پدر دارد توی پیاده‌رو قدم می‌زند مرا دید، داشت سیگار می‌کشید. اگر برمی‌گشتم اوضاع بدتر می‌شد. با ترس جلو رفتم و سلام کردم. گفت: سلام! از کجا می‌آیی؟ گفتم: از مدرسه. با تعجب گفت: مدرسه! مگه هنوز درس می‌خونی؟
پدرها اغلب در داستان‌ها نقش دارند، مثل پدر در فیلم‌های شما. نگاهی همراه با عشق و انتقاد، البته نفرت نه.

نفرت اصلا. من عاشق پدرم بودم و هنوز هم هستم. فصل اول خاطراتی که به نام «هفتاد سال اول» می‌نویسم، عنوانش «فرزندان مصطفی» است. وقتی پدرم مرا به انگلیس فرستاد تا درس بخوانم نه او می‌دانست و نه من که مدرسه سینمایی در انگلیس وجود ندارد. من سال ۵۸ به انگلیس رفتم، در‌حالی ‌که مدرسه سینمایی در سال ۶۲‌ تاسیس شد. پدرم بعد از یک‌سال که من مدرسه هنرپیشگی می‌رفتم، آمد و گفت قرار ما کارگردانی بود، نه هنرپیشگی و من را ظرف ۱۰ روز فرستاد لس‌آنجلس، دانشگاه جنوب کالیفرنیا که «جورج لوکاس» و خیلی از آدم‌های مهم با من همکلاس بودند.

‌اما تفکر سینمایی شما آمریکایی نیست اتفاقا ایرانی است.
در آمریکا هم سینمای مورد‌ علاقه‌ام سینمای فرانسوی بود. آنجا سینمایی بود که فقط فیلم ژاپنی نشان می‌داد. کارهای «ازو» را آنجا دیدم. فیلم‌های اروپایی را ستایش می‌کردم. «برگمان» روی من خیلی تاثیر گذاشت. من از سینمای آمریکا انضباط را یاد گرفتم. مثلا آگهی می‌کنند که ۱۲ می ‌در هفت‌‌هزار سینما فلان فیلم نمایش داده می‌شود. نمی‌توانی بگویی فیلمم حاضر نیست. ۷۰‌هزار سینما آن روز منتظر هستند. در دانشگاه هم اگر قرار بود در یک تاریخ مشخص فیلمنامه خود را تحویل بدهید، حتی اگر تنها دو، سه روز دیر می‌شد، بهترین سناریو را هم که می‌دادید F می‌گرفتید. می‌گفتند سناریوی تو خیلی خوب است، ولی چون انضباط نداری به درد سینمای آمریکا نمی‌خوری. آدم‌هایی که با من کار کرده‌اند، می‌دانند هیچ کدام از فیلم‌های من، دیرتر از موعد مقرر تمام نشده‌اند، چه آنها که تهیه‌کننده‌شان بودم و چه آنهایی که کارگردانی کردم. می‌توانید از «بیضایی» و «کیارستمی» بپرسید چون تهیه‌کننده آنها بوده‌ام.

‌نگاه ادبی‌تان از کجا ریشه می‌گیرد؟
ما متعلق به نسلی هستیم که تلویزیون نداشت. رادیو بود؛ برنامه داستان‌خوانی «هوشنگ مستوفی.» وقتی سواد خواندن و نوشتن پیدا کردم، غیر از کتاب چیز دیگری را به عنوان هدیه قبول نمی‌کردم. اولین نمایشنامه‌ام را ۱۲‌سالگی نوشتم. زندگی ما کتاب بود: «همینگوی»، «فاکنر»… اینها زیر‌بنای بزرگ ‌شدن ما بودند. اگر نگاه کنید، می‌بینید کیارستمی و بیضایی هم کتاب زیاد می‌خوانند. تفریح اصلی ما، کتاب خواندن بود.

‌اگر بگویم فیلم‌هایتان را می‌شود رمان کرد، ناراحت می‌شوید؟
نه اصلا. یک‌سری نویسنده رمان‌هایی هستند که ما به آنها می‌گوییم Pop Novelist. خدا بیامرزدش، اسماعیل فصیح یکی از آنها بود که مدل آمریکایی می‌نوشت. از آن داستان‌هایی که می‌خواستی ببینی پایانش چه می‌شود. یک رمز و رازی داشت. هوشنگ گلشیری وقتی «دست تاریک، دست روشن» را برایم تعریف کرد، فکر می‌کرد سه، چهار صفحه بیشتر نمی‌شود، چون راجع به دختر حاکمی بود که کفن می‌دزدید ولی این داستان با پرداخت بیشتر، شد ۴۴-۴۳ صفحه. کار گلشیری جوشش بود، ولی فصیح با برنامه‌ریزی می‌نوشت. دو سال جست‌وجو می‌کرد، بعد فصل‌ها را مثل سکانس می‌نوشت. فیلم‌های من هم می‌تواند کتاب بشود، اما من آنها را برای سینما نوشته‌ام. حتی توضیحاتی را درباره اینکه موسیقی فیلم کجا باید شروع شود و کجا تمام شود یا از چه ‌سازی استفاده شود، در فیلمنامه آورده‌ام. برای همین سر فیلمبرداری خیلی آرام هستم. همه اجازه دارند اگر چیزی به نظرشان می‌رسد پیشنهاد بدهند، اما ته آن من هستم که انتخاب می‌کنم. گاهی مثلا نگاه دستیار فنی درست توی هدف است، برای اینکه از یک زاویه و دید دیگری به آن نگاه کرده. اگر پشت صحنه خاک آشنا را ببینید، آن موقع که رضا نشسته روی پله و دارد گریه می‌کند، من هم پشت دوربین دارم گریه می‌کنم. کیف عجیب و غریبی دارد که تو یک چیز نوشتی بعد می‌روی سینما و می‌بینی که مردم هم دارند به همان زبان دست پیدا می‌کنند. بعضی وقت‌ها از این چیزها خیلی تعجب می‌کنم. «بوی کافور عطر یاس» که در ژاپن اکران شد، وقتی به آن سکانسی رسید که من برای مادرم (که آلزایمر دارد) کتاب می‌خوانم، ژاپنی‌ها گریه می‌کردند. بعدها فهمیدم اینها خیلی وابسته به پدر و مادر هستند. آن صحنه تلنگری زده بود به مردم کشوری که دست‌کم ۱۰هزار کیلومتر از مملکت ما فاصله دارد.

‌نسل شما تقریبا یک آگاهی نسبی به تمام حوزه‌های هنری مثل موسیقی، نقاشی و تئاتر داشت. اما الان این‌طور نیست، چرا؟
آسان‌گیری، سنت جدیدی شده. شما هر چیزی را بخواهید بدانید توی «گوگل» پیدا می‌کنید. ما باید می‌رفتیم خودمان از توی کتاب‌ها درمی‌آوردیم و تجربه‌اش می‌کردیم. یادم می‌آید پدر و مادرم مرا می‌بردند تئاتر. از تئاتر پارس خاطره‌ای دارم که جالب است: آنجا نمایشنامه‌ای اجرا می‌شد به نام «مونتسرا» که آقای جعفری و خاشع و خانم مهرزاد در آن بازی می‌کردند. به یک گروه انقلابی خیانت می‌شود، پنج نفر را در خیابان دستگیر می‌کنند. به آنها یک ساعت فرصت می‌دهند تا اعتراف کنند که فرمانده شورشی‌ها کجا فرار کرده است، وگرنه آنها را اعدام می‌کنند. در میان آنها زنی است که دو بچه کوچکش در خانه تنها مانده‌اند، زن برای خرید به خیابان آمده که دستگیر می‌شود. نقشش را خانم مهرزاد بازی می‌کرد. دو، سه ساعت خانم مهرزاد گریه می‌کرد و می‌گفت که بی‌گناه است، اما تنها ارفاقی که به او کردند این بود که آخر از همه اعدامش کنند. وقتی او را برای اعدام می‌بردند من که ۱۰سالم بود و به شدت تحت‌تاثیر قرار گرفتم بلند شدم و فریاد زدم و وقتی صدای گلوله‌ها آمد بیهوش شدم. بعد از آن دیگر مرا تئاتر نبردند. البته بعد از کودتای ۲۸ مرداد آن سالن را آتش زدند، چون «حزب توده» آنجا را اداره می‌کرد. رشته اصلی من در آمریکا سینما بود و رشته فرعی‌ام تئاتر. موسیقی ایرانی و کلاسیک را می‌شناسم، البته نمی‌توانم صحبت دانشمندانه‌ای درباره آنها بکنم ولی می‌دانم چه موسیقی‌ای به درد فیلم می‌خورد و چه چیزی را باید برای فیلمم انتخاب کنم. آن موقع خودتان باید اطلاعات را جمع می‌کردید. الان هرکجا ‌گیر می‌کنند، می‌روند سراغ گوگل یا چیزهای دیگر که یک‌سری دانش رویی به آنها می‌دهد. البته لابه‌لای این آدم‌ها «اصغر فرهادی» هم هست که از جنس ما نیست، اما از جنس بهتر و جدیدتری است که بلد است حرف خودش را حرفه‌ای بزند و آنقدر هوشمندی دارد که مثل «قبادی» و «پناهی» شهرت دست و پاگیرش نشود. «بهرام توکلی» هم یکی دیگر از اینهاست که فیلم «بدون من» را سال گذشته از او دیدم. اینها بچه‌هایی هستند که خودشان، هم پژوهش می‌کنند و هم وابسته به فضای مجازی هستند. ولی وقتی آنها موفق می‌شوند، موفقیت برایشان مزاحمت می‌شود. چون تعداد متوسط‌ها زیاد است، همه سعی می‌کنند که جلویت را بگیرند. تا سرت را بلند می‌کنی، چیزی که برای تو پرتاب می‌کنند، تهنیت نیست قداره است. برای اینکه سر بلند کردی و نشان دادی آنها کوتوله هستند. در صحنه‌ای از فیلم «بوی کافور عطریاس» این موقعیت را نشان داده‌ام: آدمی کابوس می‌بیند که دارد شنا می‌کند، یک مشت کوتوله که چوب بلندی در دست دارند، می‌آیند و می‌زنند توی سرش. برخی کوتوله هستند، بنابراین نمی‌توانند ببینند که کسی یک گلشیری دیگر، یک شاملوی دیگر بشود…

خسته‌تان کردم، ببخشید…
‌نه راستی پایان آن داستانت چه شد؛ همان رفیقت که موجی شده بود؟

هیچی، چندبار رفت طرف عراقی‌ها و برگشت و چند بار هم تا نزدیکی خاکریز ما آمد. همه فریاد زدیم بیا عباس بیا… بالاخره مثل آدمی که وحشت کرده باشد دوید طرف عراقی‌ها و آنجا اسیر شد.
‌ای بابا، شاید اگر صدایش نمی‌زدید، نمی‌ترسید و فرار نمی‌کرد…

اصلا موجی نبود، خودش را به خلی زده بود، ستون پنجم بود!

منبع: روزنامه شرق

بهمن فرمان‌آرا: شناسنامه‌ات را پاره کنی پدرت عوض نمی‌شود Source: Sepidedam.Org

http://j.mp/Please-Support-Me-by-Click-HERE http://j.gs/rEY

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: