یک خاطره آمیخته با طنز به نقل از رضا رفیعی، زندانی سابق سیاسی

Published May 6, 2012 by free shabnamm adadzadeh
James TracySarah Shourd and Shane Michael Bauer 1 190x300 یک خاطره آمیخته با طنز به نقل از رضا رفیعی، زندانی سابق سیاسی

سارا شورد و شین باوئر، دو شهروند آمریکایی که در سال ۱۳۸۸ به اتهام ورود غیرقانونی به خاک ایران بازداشت شده بودند، روز شنبه پنجم ماه مه (۱۶ اردیبهشت) عروسی خود را جشن گرفته‌اند

رضا رفیعی

خبر ازدواج ساراشورد و شین بائر, دو شهروند آمریکایی که در سال ۱۳۸۸ به اتهام ورود غیرقانونی به خاک ایران بازداشت شده بودند، و روز شنبه پنجم ماه مه (۱۶ اردیبهشت) عروسی خود را جشن گرفته‌اند از روی صفحه “سپیده دم” خواندم و دلم نیامد درراستای خوشی دل آنها از شیطنت‌های من و رفیق شفیق آنها جاشوا فتال در بند ۲۰۹ یادی نکنم

پس از آنکه من را از سلول انفرادی به “سوئیت” در بند ۲۰۹ منتقل کردند, مدتی را با ضیا نبوی و رسول بداغی همبند بودم. ضیا راکه به بند عمومی فرستادند آقای جواد امام به بند ما اضافه گردید. دراین زمان جاشوا رانیز در سلولی پائین تر و جنب دستشوئی راهروی بند اسکان دادند. سپس آقای امام با وثیقه آزاد شد و “ادیسبالد ون در بوش)  دوچرخه سوار بلژیکی که در کویر لوت به جرم دوچرخه سواری در نزدیکی “سایت‌های مخفی موشکی” ایران دستگیرشده بود به سوئیت ما رخصت یافت.

برای من نعمتی بود چون با ادیسبالد میتوانستم به فرانسه و انگلیسی مکالمه داشته باشم و حرص رسول بداقی عزیز را درمیاورد که مدام غر میزد که سر من را خوردید بااین خارجکی بلغور کردنهایتان. یکبار که اول صبحی ادیسبالد ومن درحال اجرای یکی از آهنگهای پینک فلوید بودیم دیگر رسول از کوره در رفت و چون رزمی کار بود نزدیک بود من و ادیس را شل و پل کند. البته رسول مردی بسیار بامعرفت بود و در زمانی دیگر که مامورین بند یک زندانی در بند مجاور را به باد کتک گرفته بودند و من ناگهان احساس رامبو بودن برم داشت و با کوبیدن مشت بر در سلول و فریادهای بلند”الله و اکبر” موجب تکرار این اقدام از سوی دیگر همبندیان در سلولهای دیگر شدم به یکهو فریاد “الله و اکبر” فضای ۲۰۹ را دربرگرفت, و مامور مربوطه در سلول ماراباز کرد تا به قصد زدن من وارد سلول شود, رسول خود را جلو انداخت و ضمن اینکه کتک مفصلی خورد نگذاشت مامورین دستشان برروی من دراز شود. مامور مربوطه همان عصر آمد و ازمن عذرخواهی کرد, و چشم غره‌ای هم به رسول رفت

خلاصه باآمدن میهمانی آمریکائی به راهروی پنج, که بنابه تشخیص من از لهجه وی در مکالمه ناهمگون انگلیسی ایشان و پاسخ فارسی نگهبانان زبان ندان رخ داد, که به نتیجه گیری من مبنی براینکه او یک آمریکائی یهودی تباراست انجامید, جوی خاص سلول ما را فرا گرفت. صدای همیشه لرزان و همراه با ترس جاشوا در اکثر مواقع, مگر حمام صبحگاهی روزانه وی که همراه باخواندن اشعار مورد علاقه وی در زیر دوش بود, حال و هوائی جالب بوجود آورده بود. میگویم حمام روزانه وی, زیرا بدلیل دشمنی حاکمیت با آمریکا, زندانی متهم به جاسوسی حمام و هواخوری روزانه داشت در حالیکه ایرانیان دربند از دوبار حمام (۱۰ دقیقه) و هواخوری (۲۵ دقیقه) در هفته برخورداربودند. پیشتر از آن, برای ابراز انزجار از آمریکا, متهم آمریکائی در سلول خود تخت داشت درحالیکه ایرانیها میبایست بر روی زمین بتونی که بایک موکت چرکیده و کثیف بخشی از آن را “دکور” کرده بودند سر به بستر میبردند.

همه اینها قابل تحمل بود, اما وقتی یکروز با چشم بند و در مسیر دستشوئی از مقابل سلول جاشوا گذرمیکردم و زیرچشمی مشاهده کردم که برای وی چند بسته کوچک و قلمی کره برای صبحانه برروی یخچال کوچکی که بیرون سلول وی نصب شده بود میگذارند خونم بجوش آمده و حس وطن دوستی و ضد آمریکائی من گل کرد, چرا که برای هرکدام از ما صبحانه فقط قطعه‌ای پنیر میگذاشتند و اصرار مابرای دریافت کره راگوش شنوائی نبود. لذا توطئه‌ای فیمابین زندانی پارس و لر و بلژیکی شکل گرفت و وظایف تقسیم گردید تا هر روز صبح که ما رابرای دستشوئی صبحگاهی از سلول باچشم بند خارج میکردند ما با حرفه‌ای گری غیرقابل توصیفی قطعه‌ای پنیر مخفی شده در یک دستمال کاغذی را بر روی یخچال جایگزین یک قطعه از قطعات متعدد کره میکردیم. پیامی به انگلیسی برروی دستمال نیز میگذاشتیم که از متهم آمریکائی میخواستیم که ماراببخشد چون بماکره نمیدهند و انشاالله هم ایشان و هم خداوند از سر تقصیرات ما بگذرد

چند روز بهمین منوال گذاشت تا یکروز صبح که جاشوا در مسیر حمام صبحگاهی بود دیدم که دستمال کاغذی مچاله‌ای از سوی وی و از دریچه کوچک درب فلزی سلول به داخل پرتاب شد. من و ایدیسبالد متن دستمال را مطاله کردیم که برروی آن نوشته شده بود که اشکالی ندارد که ما از کره وی مصرف کنیم اما پنیر جای آن نگذاریم, زیرا او پنیر ایرانی را دوست ندارد و مصرف نمیکند. درضمن از ما خواسته بود بگوئیم که سرنوشت وی چه میشود و از آینده ابراز نگرانی کرده بود. ماهم جایگاه خود بعنوان نوستراداموس را حفظ کرده و در مکاتبات دستمالی به وی روحیه میبخشیدیم که نگران نباش و دولت مطبوعت پیگیر قضایای شما خواهد بود و بزودی آزاد میشوی. رسول بداقی نیز معادل “قوی باش” را از من به انگلیسی پرسید و از آنروز هربار برای دستشوئی رفتن از مقابل درب سلول جاشوا رد میشد آنرا بزیبان میاورد تا وظیفه انسانی خود بر روحیه بخشی به میهمانی خارجی را بعمل آورده باشد

9 8805171068 L600 300x209 یک خاطره آمیخته با طنز به نقل از رضا رفیعی، زندانی سابق سیاسی

رضا رفیعی فروشانی روزنامه نگار، محقق و عضو سابق ستاد میرحسین موسوی و از بازداشت شدگان حوادث پس از انتخابات

حال که دارم اعتراف به گناه میکنیم باید بگویم که هر دوهفته یکبار ماموری میامد و برحسب پولی که خانواده نزد زندان سپرده بود سفارش غذائی از ما میگرفت که محدود به خرید آبمعدنی و شیر و خرما و بیسکویت و موز و سیب و نارنگی و پرتقال و دستمال کاغذی و حلورده و پنیر میشد. اما از آبمیوه خبری نبود و هرچه اصرارمیکردم نتیجه‌ای نداشت. لذا به ایدیسبالد یاد داده بودم که موز راخوب له کند و باشیر قاطی و تکانهای شدید چند دقیقه‌ای دهد تا لذا ما سه نفر یتوانیم شیرموز اختصاصی در بند ۲۰۹ وزارت اطلاعات صرف کنیم. اما یکبار درحال جلوس به دستشوئی یک قوطی پاکتی آب پرتقال برروی یخچال جاشوا ملاحظه کردم و وسوسه‌های شیطانی ملی گرایانه مجددا بسراغم آمد. لذا ایدیسبالد رامامور کردم تا یک بسته “شیرموز” ابتکاری ساخت سلول ۵۲ را در شلوار زندانش جاسازی و سپس درمسیر دستشوئی آن راجایگزین یک بسته آب پرتقال نماید و تشکرات ویژه خود را نیز بر روی یک دستمال کاغذی نثار جاشوا و ملت و رئیس جمهور آمریکا کردیم.

مکاتبات محرمانه ما از سوی جاشوابه ناگهان لو رفت. سلول ماهماهنگ بود تا پیامهای جاشوا را در سفر بدستشوئی به استفاده بهینه آورد, اما گویا جاشوا از این امر تفره رفته و لذا دستخط ما برروی دستمال کاغذی لو رفت, و روزی یک نگهبان وارد سلول شد و یک تکه دستمال کاغذی کذایی را نشان ما داد و با صدایی امیخته به فریاد پرسید که این را کدام از ما نوشته. رسول عزیز سریع جواب داد که من انگلیسی بلد نیستم. ایدیسبالد هم آنچنان ترسیده بود که زبانش بند آمده بود. باز حس رامبوئی ما راگرفت و دستم رابلند کردم و بلافاصله به اتاق بازجوئی منتقل شدم و نزدیک بود یک اتهام “برقراری ارتباط با جاسوس آمریکائی” بر پرونده اتهامات من اضافه شود اما پس از توضیح موضوع که بمولا قضیه کره دزدی است و نه ارتباطات, بازجویان خوشنود قانع گردیده که ممکن نیست بایت این قضیه قاضی صلواتی حکم اعدام صادر کند, و لذامن را به سلول بازگرداندند. از آنروز ارتباطات ما پیچیده تر شد. در ضمن تحویل دستمال کاغذی به سلول ما قطع شد

مدتی بعد رسول بداغی انتقال داده شد و آقای داوری به جمع ما پیوست. من شده بودم معلم فارسی ایدیسبالد و معلم انگلیسی داوری. یکبار ایدیسبالد از من پرسید که چگونه میتوانم به فارسی بگویم “دستشوئی دارم” تا راحت تر نیاز رفتن به دستشوئی را به نگهبانان تفهیم کند. شوخ طبعی من موجب شد که ، رویم به دیوار” به وی بیاموزم که بایت این جمله بگویدکه “گوز دارم”. خلاصه چشمتان روز بد نبیند. روز بعد ایدیسبالد که از خواب بیدار شد و دگمه روی دیوار برای مطلع ساختن نگهبانان را فشار داد و چندی بعد یک نکهبان آمد و در سلول را باز کرد و ایدیسبالد بالحنی جدی و لهجه فرانسوی به نگهبان محترم فرمود که “گوز دارم”. بیان او و قیافه مبهوت نگهبان موجب شد که داوری و من شکم خود را از خنده گرفته و برروی زمین بغلطیم. نگهبان هم باخنده دوتا فحش نثارما کرد و به ایدیسبالد گفت که برود و خیر سرش بگوزد

(: اینهم چند خاطره از دوستیهای شکل گرفته در داخل زندان وزارت اطلاعات که در راستای تبریک این عروسی میمون به ذهنم آمد باحضار تشریک مساعی کنم
این دو نفر به همراه جاشوا فتال، شهروند دیگر آمریکا در مرداد ۱۳۸۸ (ژوئیه ۲۰۰۹ میلادی) در منطقه مرزی ایران و عراق بازداشت و سپس به تلاش برای جاسوسی متهم شده بودند
سارا شورد نزدیک به یک سال بعد از بازداشت، در شهریور ۱۳۸۹ و دو نفر دیگر حدود دو سال بعد، در مهر ماه ۱۳۹۰ به قید وثیقه از زندان آزاد شدند

درعکس جاشوا باپیراهن سپید در سمت چپ عکس ملاحظه میشود

536147 10151647820115206 737805205 23970188 1911493491 n 300x224 یک خاطره آمیخته با طنز به نقل از رضا رفیعی، زندانی سابق سیاسی

یک خاطره آمیخته با طنز به نقل از رضا رفیعی، زندانی سابق سیاسی Source: Sepidedam.Org

http://j.mp/Please-Support-Me-by-Click-HERE http://j.gs/rEY

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: