Archives

All posts for the month January, 2012

تمام عمر در خون و دروغ رقصیدیم

Published January 31, 2012 by free shabnamm adadzadeh
تمام عمر در خون و دروغ رقصیدیم
درددلی با بچه های انقلاب

واژه ای که از همه ی واژه ها بیشتر دیدیم و شنیدیم انقلاب بود . تلویریون را که روشن میکردیم صحبت از انقلاب بود به خیابان که میرفتیم ناخوداگاه  گذارمان به انقلاب می افتاد.  در مدرسه هم موضوع انشاء انقلاب بود . واژه ی جالبی است انقلاب!
من و تو هنوز هم که هنوز هست انقلابی هستیم و به دنبال یک فرشته میگردیم که بیاید و ما را از دست دیو نجات دهد
یادت هست ؟ نسل ما همه ی عمرش را مشغول ورق زدن کتابهای سفید بود . ما برای مردن و کشته شدن الگو داشتیم
یاد گرفتیم که خیلی از کارها را اگر انجام دهیم ،گناه کردیم و از صبح تا شب در همان دوران کودکی به این فکر میکردیم که
چگونه از زیر بار این همه گناه شانه خالی کنیم!
امام آمد ! همه چیز از این دوکلمه شروع شد  . امام آن موقع آمد، زمانی که من و تو متولد نشده بودیم و از همه چیز بی خبر بودیم و دستمان از دنیا کوتاه بود  . حتی به استقبالش هم در فرودگاه مهر آباد نرفته بودیم . اما او آمده بود وهر کاری که خواست انجام داد و روزی که از این دنیا رفت  ناراحت شدیم زیراکه تلوزیون سیاه و سفید خانه، کارتون مورد علاقه ی ما را پخش نمیکرد ولی بقیه زیاد ناراحت نبودند ، امتحانات لغو شده بود و یک هفته همه چیز تعطیل بود!
اما یادگاری های امام ومیراث شوم او تمام شدنی نیست و به قیمت تمام زندگی ما تمام شد.
ما کتابهایی  را میخواندیم و امتحان میدادیم که نیم ساعت پس از اتمام جلسه ی امتحان  تمام محتویات آن را از حافظه ی خود پاک میکردیم ولی یک چیز را بخوبی یاد گرفتیم و آن گیجی در مفهوم شناخت از ماهیت خودمان بود.ما یاد گرفتیم که آزادی و دموکراسی را تنها میتوان از پشت نِقاب دین و تَشَیُع نِظاره کرد ولی هر چه گشتیم به جای آزادی و دموکراسی توهین و تحقیر و تقلب و زندان و شلاق نصیبمان میشد.  
ما  دچار نگرش بدبینانه به اطرافیانمان  و خشونت تحمیلی از طرف  حاکمیت شدیم و یاد گرفتیم که کاری را بدون بد و بیراه گفتن و داد و فریاد نمیشود انجام داد.
ما برای لباس پوشیدن خندیدن و موسیقی گوش کردن هم یاد گرفتیم که گناهکار باشیم و هَنجار شکن باشیم
برای زندگی کردن و دوست داشتن مجبور شدیم که دروغ بگوییم و به جای زندگی در واقعیتها ، مدام در خیالات خود برقصیم
قربانی خشونت شدیم و دیدیم که کودکان را هم میشود از چوبه های دار آویزان کرد و عجبا مردمی را هم دیدیم که برای حلق آویز شدن یک کودک در ساعت ۴ صبح صلوات میفرستند و هورا میکشند.
همه ی عمر میدانستیم که در لجن زار حاکمیت اسلامی فرو میرویم، ولی دستهایمان را به هم نمیدادیم چون به ما یاد داده بوده اند که تنها و تنها باید دروغ بگوییم و به هم خیانت کنیم. درست است ما مردمی هستیم که یک روز در میدان کاج چاقو خوردن و جان دادن  یک هموطن را به تماشا مبنشینیم و یک روز در همان میدان بر علیه خودکامگی و استبداد ، صحنه های استقامت و ایثار را می آفرینیم .آن لحظه تحقیر نشدیم و به یکدیگر به چشم بدبینی نگاه نکردیم ،به دنبال انتقام نبودیم و از ریختن خون و انتقام جویی  سخن نمیگفتیم . زیرا که دریافته بودیم که محصول انتقام و انتقام جویی و پاشیدن بذر و نفرت ،همان خواهد بود که در سال۵۷ عاید پدران و مادرانمان شده بود.
هر سال که ۱۲ بهمن فرا میرسد  بوی مرگ و تباهی و اعدام و قبرستان هم با امام می آید
 فردا امام می آید. به حرمت خون شهیدانمان باید کاری کنیم که امسال سال آخری باشد که امام می آید
و یک بار برای همیشه باید به این دور انتقام جویی و خشونت  و دروغ پایان دهیم
همه ی عمر در خون و دروغ رقصیدیم ودر این  میان  بهترین فرزندان این مرزوبوم در زندانها جوانیشان را  فدا کردند و یا جانشان را در طناب خودکامگی و جهالت این رژیم از دست دادند و ثروت های ملی این سرزمین توسط سرداران سپاه  و دزدان بیت رهبری به یغما رفته و میرود.  بار دیگر لازم است که دستهایمان را به هم دهیم  و ثابت کنیم که نسل ما اگر چه سوخت و خاکستر شد اما  در ادامه ی کوشش و همت کسانی که بیش از صد سال در راه دموکراسی و آزادی این سرزمین جان داده اند و تلاش کرده اند، در قُله های تاریخ این مرزو بوم  ، پرچم آزادی و دموکراسی را به احتزاز در خواهد آورد. .
شاید فرصت ما برای با هم بودن بار دیگر فرا رسده است و اینبار  شرکت در یک تحریم فعال در آستانه ی انتصابات مجلس حاکمیت باشد . از ۲۵  بهمن تا   روز ازادی !
زنده باد ایران
پیروز باد مبارزات بدور از خشونت ملت ایران

آی آمریکا٬ خیلی نامردی!

Published January 31, 2012 by free shabnamm adadzadeh

آی آمریکا! نامرد!
نفت‌مان را تحریم کردی. بانک‌هایمان را تحریم کرد. ما به جهنم. مردم مظلوم لبنان و فلسطین چه گناهی کرده اند؟

مریم ملک پور از برادرش می گوید

Published January 30, 2012 by free shabnamm adadzadeh
موج جدید اعتراف گیری ها آیا دوباره آغاز شد؟ بشنوید صدای خواهر ملک پور را که می گوید: به برادرم گفتند بیا دوباره اعتراف کن و بگو پشیمان هستی تا در حکم اعدام تغییر ایجاد شود… می گوید جان برادرم وقتی در خطر است انگار جان من در خطر است… کاش اعدام ها عادی نمی شد و بزرگی در کشور پیدا می شد نسبت به تایید فله ای و دوباره ی حکم اعدام ها موضع گیری می کرد… خانواده های محکومان به اعدام را تنها نگذاریم…
مصاحبه با مسیح علی نژاد: http://j.mp/zrNbFh
مصاحبه با صدای امریکا: http://youtu.be/V9MF_1GfzY4
مصاحبه با بی بی سی فارسی: http://youtu.be/Gljc1fLbWmU

saeed malekpour2
na be edam

اتهام محاربه و مفسد فی الارض برای گرفتن بودجه – درباره سعید مل ک پور

Published January 30, 2012 by free shabnamm adadzadeh

در کشور عزیز ما ایران گرفتن بودجه برای دستگاههای دولتی مهمترین بخش کار به حساب می آید. به همین دلیل هر اداره و سازمانی سعی می کند پروژه ای تعریف کند که در صورت انجام آن مشکلات جامعه ایران که هیچ، مشکلات کل جوامع بشری حل شود و بدین ترتیب بودجه ای از سهم تولید نفت را به خود اختصاص دهد. در این میان معمولاً این پروژه ها به جواب نمی رسند و البته بودجه نفت که می توانست به 1001 درد دیگر بخورد نابود می شود. با این حال اقلاً به جان و مال و ناموس دیگران آسیبی نمی رسد و تنها آسیب آن فنا شدن سرمایه های ملی است.این قضیه در مورد سازمانهای اطلاعاتی تا حدی فرق می کند.

به عکس دوستانی فکر می کنند ما نهادهای اطلاعاتی بسیار قوی داریم، می بایست متذکر شوم که به نظر من سازمانهای اطلاعاتی ایران بسیار ضعیف عمل می کنند و از پس این امر بر نمی آیند که جاسوسی دوره دیده ( که مثلاً توسط نهادهای اطلاعاتی دنیا مانند MI6 و CIA را که مأمور شده در سیستمهای اطلاعاتی ایران رخنه کند) را شناسایی کنند. خب پس چکار باید کرد؟ چگونه می بایست بیلانهای سالیانه را به همراه سایر ادارجات دولتی ایران پر کرد؟ در اینجا سیستم دست به کار می شود ومن و شمایی که یکی دو بار به خیابان رفته ایم را به عنوان مخوفترین خرابکارها معرفی می کند و یا کسی که یکی دو سفر خارجی داشته است را جاسوس و یا آنکه مقداری اطلاعات را فروخته را به عنوان جاسوس دوره دیده معرفی می کند. بدین ترتیب بیلان پر می شود که ما از پس کوچکترها بر آمده ایم، وای به حال بزرگترها. غافل از اینکه هیچ گاه دستشان به بزرگترها نخواهد رسید.

در این میان کسلنی همچون ما که یکی دو بار به خیابان آمده ایم یا کسی که مقداری اطلاعات فروخته و یا کسی که قبول کرده در نهادهای حساس و بی در و پیکر کار کند به هر حال خربزه ای خورده و حالا پای لرزش می نشیند. اما این پایان ماجرا نیست. کسانی هم هستند که اصلاً خربزه ای هم نخورده اند ولی از شدت لرز دارند می میرند و یکی از این افراد سعید ملک پور است.

سعید قربانی بودجه گرفتن سپاه برای راه اندازی ارتش سایبری بوده است. او که فارغ التحصیل رشته متالورژی از دانشگاه صنعتی شریف است پس از ازدواج به همراه همسرش به کانادا می رود ومدتی در آنجا زندگی می کند. در آنجا تصمیم می گیرد به جای کار کردن در رشته خودش، به برنامه نوسی اینترنتی با PHP بپردازد و از این طریق کسب درآمد کند. وی هنگامی که می فهمد پدرش بیمار است سری به او در ایران می زند و این آغاز دردسرهایش می باشد. وی مدتها تحت تعقیب قرار می گیرد(البته هر کس به ایران مراجعت کند چنین است. چون سیستمهای اطلاعاتی آنقدر بیکار هستند که بخواهند تمامی افرادی که از سفرخارجه به ایران بر می گردند را تعقیب کنند ببینند از بین آنها جاسوس گیر می آورند یا نه).

تا اینکه یک روز هنگامی که می خواهد به مطب دندانپزشکی برود چند نفر وی را به زور سوار ماشینی می کنند و به محلی نامعلوم می برند(سیستم اطلاعاتی ایران افراد را معمولاً با حکم دستگیر نمی کنند بلکه آنها را به داخل ماشینی می اندازند و می برند و معلوم نیست که چه کسی این کار را کرده است. شب که شد خانواده طرف نگران می شوند و به هر کجا سر می زنند جواب منفی خواهد بود. در آن هنگام این شک بوجود می آید که آیا دلبندشان ربوده شده یا دلبندشان ربوده شده –ببخشید دستگیر شده- و بعد به نهادهای امنیتی و زندانها مراجعه می کنند و چون بندهایی چون 2-الف و 209 اصلاً زیر نظرسازمان زندانها نیستند پس اسمی هم از آن مراکز به بیرون انتقال داده نمی شود و خانواده بدبخت نمی داند عزیزشان کجاست: مرده است یا زنده و باید منتظر تلفن گروگانگیرها باشند یا نهادهای امنیتی).

سعید را کلی بازجویی فنی می کنند (از اصطلاحات شهید لاجوردی است) که تو فلانی هستی و او هر چه می گوید که نامش سعید ملک پور است راضی نمی شوند تا اینکه یکی از باهوشهایشان می پرسد “خب مدرکی هم داری؟” و در آنجا سعید نشانی کارت شناساییش را می دهد که در منزل پدریش موجود است. آنها به خانه پدری سعید هجوم می برند و تازه خانواده اش می فهند که سعید کجاست و دست کدام نهاد است. کارت شناسایی که ارائه می گردد قرار می شود که سعید آزاد گردد. اما یک روز صدایش می کنند که این سایت را تو درست کرده ای؟ و سعید جواب منفی می دهد. می گویند پس اسمت اینجاست. سعید جواب می دهد که اسمش بابت برنامه ای است که نوشته و احتمالاً آن سایت غیر اخلاقی خواسته است که قانون کپی رایت را رعایت کرده باشد. “پس تو این سایت را درست کرده ای!” و حالا بیا و ثابت کن که برنامه نویسی با طراحی صفحه فرق دارد و این دو کاملاً از یکدیگر متفاوتند و…

بدین ترتیب سعید اتهام مفسد فی الارض را می گیرد برای درست کردن سایتهای غیر اخلاقی. بازجوییها بسیار فنی تر از قبل می شود و انفرادی بودن ادامه میابد. او ابتدا در سلولهای “حافظ” 2-الف نگهداری می شود و بعد به سلولهای “واعظ” انتقال پیدا می کند (2-الف معروفترین بازداشتگاه سپاه مستقر در اوین می باشد -دو بازداشتگاه دیگر براساس اطلاعات نویسنده 66 و 241 می باشند- و سلولهای متفاوتی دارد ازسلولی که به زورمی توانی برای خوابیدن در کف آن جای شوی تا سوئیتی که اتاق، آشپزخانه، حیاط و… دارد و مخصوص افراد سفارش شده است که سعید ما جزء این افراد نیست.)

در طول با زجوییهای فنی یک بار خود به خود از گوشش خون می آید و نیمی از بدنش لمس می گردد. با هزار سلام و صلوات که اگر نامت را در بیمارستان فاش کنی در راه برگشت می کشیمت و از ماشین به بیرون پرتت می کنیم و کسی نخواهد فهمید که موضوع از چه قرار بوده وی را به بیمارستان انتقال می دهند. در آنجا پزشک از دورنگاهی به وی می اندازد و حتی بدون گرفتن عکس سر وی را مرخص می کند و می گید که چیزیش نیست و خود به خود خوب می شود. سعید به وی می گوید پس لااقل گوش مرا بشویید که وی قبول نمی کند.

سعید در زندان می ماند چون دوستان اطلاعاتی سپاه و البته هر نهاد امنیتی دیگر می توانند یک نفر را هر چقدر که دلشان خواست در انفرادی در حالت بازجویی نگاه دارند (گور بابای قانون اساسی). بنابراین از هر کسی می توان هر اعترافی را گرفت و قضیه خرسی که می گوید “بابا من خرگوشم” چندان دور از واقعیت نمی باشد. سعید بالاخره بعد از یکسال و اندی اعتراف می کند که سایت پورنو می ساخته، نرم افزاری از انگلستان خریده بوده که حتی وقتی کامپیوترها خاموش بوده اند می توانسته از طریق web cam آنها محیط خصوصی مردم را دید بزند و از آن برای ساخت فیلم پورنو استفاده کند، از نهادهای امنیتی جهان برای کارهایش پول می گرفته و… (از این دست اعترافات متعجب نشوید. وقتی از نوجوانی زیر شلاق اعتراف گرفته شود که از CIA، منافقین، سلطنت طلبها و وهابیون عربستان پول می گرفته تا عکسهای سکسی در سایتش منتشر کند بیشتر از این نمی توان انتظار داشت.)

از او فیلمی تهیه می کنند تا گویی این مسائل را سعید از سر پی بردن به اشتباهاتش به فردی انتقال می دهد و می گویند این مسائل را طوری عنوان کن که گویی فرد بیننده “آقا” است(البته گاه صدای اعترافات سعید بدون تصویر وی از تلوزیون پخش می شود). بدین ترتیب او می گوید و می گوید و بعد می فهمد که سپاه قصد داشته به کمک این اعرافات و نظایر آن 60 میلیارد تومان به منظور راه اندازی ارتش سایبری بودجه بگیرد که ظاهراً می گیرد و پروژه تعریف می شود. دوستان اطلاعات سپاه نیز به کمک بازجویی از سعید و افرادی مشابه وی در کارشان متبحر می شوند و مثلاً می فهند که تلفظ صحیح واژه Skype، اسکایپ است و نه اس کی پی که یک کانگروی نوجوان بوده است. و بدین ترتیب دوستان اطلاعات سپاه برای 22 خرداد 88 آماده می شوند و آموزش می بینند.

امثال سعید چند نفر دیگر هم بوده اند: شهروز گرفته می شود که شانس می آورد و حکمی نسبتاً سبک می گیرد (2 سال زندان و 12 سال تبعید). حسن تا زمانی که من آنجا بودم وضعیتش نامشخص بود. وحید اصغری فشار را نمی تواند تحمل کند و تعادل روحیش را از دست می دهد. اما سعید با اینکه فردی سیاسی نبود به علت امید فراوانش به زندگی که از عشق او به خانواده و همسرش نشأت می گرفت توانست این مدت را تحمل کند و فردی سرزنده باقی بماند به نحوی که وقتی به بند عمومی رفت به همه شادی، گرمی و امید می داد. او اگر چه زیرزمین 2-الف را دیده بود –جایی که فرد را روزها به تخت می بستند و به وی سرم وصل می کردند تا نمیرد یا دستگاهی که با میکرومتر ناخن می کشید و بدین ترتیب کشیده شدن یک ناخن تنها یک آخ ساده نبود بلکه می توانست ساعتها آخ باشد (پروژه های مهندسی گاه در سپاه اینچنین تعریف می شوند )- اما هنوز مقاوم بود.

حالا می بایست فاز دوم پروژه شروع می شد یعنی اعدام کسانی که اگر بیرون می رفتند برای سپاه بد می شد. بدین ترتیب سعید و وحید اصغری حکم اعدام گرفتند و چون نمی خواستند سعید به بیرون اطلاعیه ای بدهد و سر و صدا راه بیندازد او را پس از ابلاغ حکم به 2-الف انتقال دادند.

دادگاه سعید هم خالی از لطف نبود. قاضی هیچ چیز از کامپیوتر نمی دانست و سعید بارها درخواست کارشناس جرایم امور رایانه ای کرد. قاضی درخواست کارشناس را هر بار رد می کرد که به گفته خودش تحت فشار است و فقط بازجوی سعید را به دادگاه دو بار دعوت کرد که او قابل ندانست که بیاید. هر بار که سعید پیش قاضی می رفت فقط می گفت “اعترافاتت را قبول داری یا نه؟” و می گفت “اگر قبول نکنی دادگاهت را به تأخیر می اندازم” و چون سعید قبول نمی کرد جلسه بعدی دادگاه را به سه ماه بعد موکول می کرد. پرونده سعید هم جذابیتهای خاص خودش را داشت: تمام ایمیلهایش را بدون توجه به مضامین آنها پرینت گرفته و به پرونده اش ضمیمه کرده بودند. برای مثال دوستی دیوان حافظ را به صورت PDF برایش فرستاده بود که در نتیجه دیوان حافظ هم قسمتی از پرونده سعید شده است. بدین ترتیب حجم پرونده سعید به حدود 7000 صفحه رسیده است که طبعاً کسی وقت ندارد آنرا بخواند.

بدین ترتیب دادگاه با کش و قوسهای فراوان به پایان رسید و قاضی در نهایت وعده داد که بین 5 تا 15 سال حکم می برد که سعید دپرس شده که چگونه می تواند این مدت را به دور از خانواده اش سر کند. اما نمی دانست که سپاه فشار می آورد و دو بار حکم اعدام برایش صادر می شود.

مشکل سعید تنها این نیست که می خواهند وی را اعدام کنند بلکه علیه او نیز تبلیغات فراوانی شده است و من متأسفم که این تبلیغات حتی در برخی از افراد زندانی هم اثر کرده بود و به وی گوشه و کنایه هایی نیز می زدند. من حدود 9 الی 10 ماه با سعید بودم ودر این مدت نه حرف زشتی از وی شنیدم و نه رفتاری زننده. جز ادب و مهربانی و امید از او چیز دیگری ندیدم. ببینید کسی که به دنبال مسائل غیر اخلاقی است می بایست در طول این مدت حداقل یک سوتی بدهد. ولی ما هیچ چیزی پیدا نکردیم. کسی که به دنبال ساخت سایتهای پورنو است به خانواده پایبند نیست. ولی همسرش او را دوست می داشت و او همسرش را.

سعید یک قربانی است که خربزه ای نخورده که حالا اینقدر می بایست او و خانواده اش بلرزند. سعید یک انسان خوب عادی است که نه نزدیک سیاست شده ونه نزدیک کارهای غیر اخلاقی اما به خاطر حفظ آبروی نظام و یا بهتر بگویم به خاطر حفظ آبروی تیمی از سپاه دارد اعدام می شود. این اتفاق می توانست برای هر یک از ما که عضو جامعه ایران هستیم نیز رخ بدهد.

هیچ کس مصون نیست.

دهم بهمن اولین سالگرد دریده شدن گلوی کردیه بانو + ویدیو

Published January 29, 2012 by free shabnamm adadzadeh

درست یک سال پیش در چنین روز و شبی بود که حاکمیت اسلامی به حکم قاضی صلواتی، زهرا بهرامی را از چوبه ی دار آویزان کرد . در واقع تمام هنر حاکمیت در طی همه ی این سالها همین بوده است  و زهرا بهرامی اولین و آخرین مورد نبوده و نخواهد بود .محکوم شدن در دادگاه های چند دقیقه ای در جمهوری اسلامی به یک امر روز مره تبدیل شده است و بدیهی ترین آنها مربوط میشود به احکامی که در بعداز اعتراضات انتخابات ۸۸  صادر شد و در آن متهمان نه تنها فرصت کافی برای دفاع نداشتند بلکه در بسیاری از موارد از داشتن وکیل مدافع محروم بودند. جمهوری اسلامی درست مثل زمانی که متولد شد عمل میکند  درست همان دادگاههای چند دقیقه ای اوایل انقلاب ۵۷ که در آن بسیاری از میهن دوستان تیرباران و اعدام شدند امروز  در آیین دادرسی و قوه ی قضاییه ی حاکمیت رخ مینماید .
زهرا بهرامی ناباورانه از پیش ما رفت و با اینکه از یک تابعیت هلندی هم برخوردار بود ولی مدافعان حقوق بشر در رابطه با او فعالیت چندانی نکردند  . حاکمیت هرکه را که میخواهد بکشد یا در پستو و به صورت پنهانی میکشد و یا اینکه ابتدا او را در نزد جامعه گناهکار نشان میدهد. گناهی که همه در خلوت انجام میدهند و از انجام آن ترسی ندارند.
حاکمیت خوب میداند که چه میکند  و از ذهن بیمار جامعه کمال بهره و استفاده را میبرد و به همین جهت بوده که در در زیر شکنجه بسیاری از فعالین  سیاسی و اجتماعی رامجبور به اعتراف  به داشتن روابط نامشروع و یا کارهای تروریستی و یا حمل مواد مخدر میکنند .
من صدای زهرا بهرامی را در اوج جنبش سبز در اینترنت شنیده بودم  در یک پایگاه صوتی پیام رسانی ونام کاریریش کردیه بانو بود  آن موقع هیچ گاه فکر نمیکردم که این صدایی که چنین از حقوق ملت ایران صحبت میکند و هر از چند گاهی هم بغضش بر روی میکروفن اتاق  چت روم میترکد ،به آنچه که میگوید  و فریاد میکند  تا بدین اندازه متعهد باقی بماند . با اینکه دل خوشی از روحانیون نداشت اما بعد از درگذشت آقای منتظری دوباره بغضش ترکید.و گفت دوست میداشت که در ایران بود و در مراسم تشیع جنازه اش شرکت میکرد.
اهل دروغ نبود و دیدیم که به آنچه میگفت تا پای جان عمل کرد  و به ایران رفت و در عاشورای خونین سال ۸۸ در کنار دیگر هموطنانمان ندای آزادی خواهی را در خیابانهای تهران سر داد. صدای کردیه بانو لرزش نداشت  محکم بود و نشان از صلابت آنچه که میگفت داشت . بعد از ماه ها شکنجه در زندان و اعترافات و نمایشات تلوزیونی او را ابتدا
رقاصه نامیدند  انگار که اگر او برقصد و رقاصه باشد مستحق مرگ خواهد بود و جامعه به عزایش نخواهد نشست!
صدای پر صلابت کردیه بانو بارها و بارها ازیکی از رادیوهای فارسی زبان خصوصی (پرشین رادیو) پخش شد و حاکمیت دریافت که  برای بی نفس کردن زهرا میبایست از همه ی ابزار گندیده و کثیف خودش استفاده کند
و بدین گونه بود که در بامداد روز شنبه نهم بهمن ماه ۱۳۸۹ زهرا بهرامی به چوبه ی دار آویخته شد تا کردیه بانوی ما
برای همیشه ساکت شود.
اما به قول فروغ تنها صداست که میماند و صدای کردیه بانوی ما هم ماندگار شد
یادش گرامی و صلابت نگاه و صدایش فراموشمان مباد ! 

تداوم نگهداری سه دانشجوی دانشگاه مازندران در بند مجرمین خطرن اک

Published January 29, 2012 by free shabnamm adadzadeh

تداوم نگهداری سه دانشجوی دانشگاه مازندران در بند مجرمین خطرناک

در حالی که نزدیک به یک ماه از اجرای حکم زندان سه فعال دانشجویی دانشگاه مازندران می گذرد،برغم درخواست های مکرر ان ها و خانواده هایشان برای انتقال به "بند ویژه" همچنان مسولان زندان، ان ها را در بند مجرمین خطرناک نگاه داشته اند.
علی عباسی،مازیار یزدان نیا و رحمان یعقوبی سه فعال دانشجویی هستند که در جریان اعتراض های دانشجویان دانشگاه مازندران در خرداد 88 بازداشت شده و مدتی در اطلاعات ساری و زندان متی کلای بابل بسر برده بودند. گفتیست علی عباسی از قهرمانان مسابقات کشتی دانشجویان کشور می باشد و اخیرا رادیو فردا نیز در گزارشی به سوابق ورزشی این فعال دانشجویی پرداخته بود(1)
بر اساس حکم دادستانی بابلسر در سال 88 هریک از ان ها به چهارده ضربه شلاق و شش ماه حبس تعلیقی محکوم شده بودند اما بطرز عجیبی حدود دو ماه ییش و پس از تجمع یکم دی دانشجویان دانشگاه مازندران،حکم ان ها توسط شعبه ی صد و یک دادگاه انقلاب بابلسر و به دلایلی نامعلوم به حبس تعزیری تغییر یافت.
به گزارش فعالین حقوق بشر از استان مازندران این سه فعال دانشجویی از روز نخست انتقال به زندان درخواست انتقال به بند ویژه را بصورت کتبی به مسولین زندان متی کلا اعلام نمودند اما همچنان با مقاومت ان ها روبرو شده اند.
بنابراین گزارش ها مازیار یزدان نیا در روزهای اول انتقال به زندان بدلیل قرار گرفتن در زندان انفرادی هشت روز را در اعتصاب غذا بسر برده بود و پس از انتقال به بند عمومی(مجرمین خطرناک) بارها توسط قاتلان و خلافکاران مورد ضرب و شتم قرار گرفت که با حمایت ضمنی زندانبانان همراه بود.
این گزارش می افزاید پرونده ای که برای یزدان نیا در روزهای اول انتقال به زندان با اتهام "توهین به رهبری" تشکیل شده بود با پیگیری های خانواده ی وی بسته شد.
در هفته ها و ماه های گذشته فشارهای امنیتی بر فعالین سیاسی و دانشجویی استان مازندران بطور روزافزونی افزایش یافته است ودر اخرین موارد یاسر یوسف زاده ،مبین جعفری و عیسی برار خانی در شهرستان بابلسر بازداشت شدند و تا این لحظه از محل نگهداریشان اطلاعی در دست نیست.

mazandaran university 150x150
maziyar yazdaninia

mazandaran.docx

اعتراض به حکم اعدام سعید ملک پور در تورنتو

Published January 29, 2012 by free shabnamm adadzadeh

روز شنبه 28 ام ژانویه برابر با هشتم بهمن ماه جمعی از هم وطنان ایرانی مقیم تورنتو به دعوت مرکزبین المللی حقوق بشر (ICHR) اقدام به برگزاری تجمعی اعتراض آمیز نمودند. در این تجمع که با وزش باد شدید و سردی هوا همراه بود؛ شرکت کنندگان با در دست داشتن عکس هایی از سعید ملک پور خواستار توقف حکم اعدام او شدند. هم چنین پتیشن هایی در حمایت از سعید ملک پور که از قبل توسط سازمان عفو بین الملل تدارک دیده شده بود به امضای شرکت کنندگان رسید.
گفتنی است هفته گذشته نیز تجمع اعتراضی مشابهی در شهر مونترال کشور کانادا برگزار شده بود.
سعید ملک پور، که پیش از بازداشت در سال ۱۳۸۷ مقیم کشور کانادا بود، متخصص کامپیوتر است و وکیل و خانواده او گفته بودند که از برنامه‌ای که او نوشته، بدون اطلاعش در طراحی سایت‌های نامناسب استفاده شده است. اتهاماتی که خود سعید ملک‌پور نیز آن‌ها را با انتشار نامه‌ای از درون زندان تکذیب کرده بود. حکم اعدام او واکنش های زیادی را در سطح جهان و به ویژه کشور کانادا موجب شده است.
عده ای از شرکت کنندگان معتقد بودند که بازداشت و سپس صدور حکم اعدام سعید ملک پور بی ارتباط به تنش های موجود بین دو کشور ایران و کانادا نمی باشد و جمهوری اسلامی سعید ملک پور را در واقع به گروگان گرفته است. سعید ملک پور هم اکنون تحت فشار برای انجام اعترافات تلویزیونی قراردارد.

free saeed malekpour 1
free saeed malekpour 2
free saeed malekpour 3
free saeed malekpour 4
free saeed malekpour 5
baraye zendegi logo ff4