Archives

All posts for the month January, 2012

تمام عمر در خون و دروغ رقصیدیم

Published January 31, 2012 by free shabnamm adadzadeh
تمام عمر در خون و دروغ رقصیدیم
درددلی با بچه های انقلاب

واژه ای که از همه ی واژه ها بیشتر دیدیم و شنیدیم انقلاب بود . تلویریون را که روشن میکردیم صحبت از انقلاب بود به خیابان که میرفتیم ناخوداگاه  گذارمان به انقلاب می افتاد.  در مدرسه هم موضوع انشاء انقلاب بود . واژه ی جالبی است انقلاب!
من و تو هنوز هم که هنوز هست انقلابی هستیم و به دنبال یک فرشته میگردیم که بیاید و ما را از دست دیو نجات دهد
یادت هست ؟ نسل ما همه ی عمرش را مشغول ورق زدن کتابهای سفید بود . ما برای مردن و کشته شدن الگو داشتیم
یاد گرفتیم که خیلی از کارها را اگر انجام دهیم ،گناه کردیم و از صبح تا شب در همان دوران کودکی به این فکر میکردیم که
چگونه از زیر بار این همه گناه شانه خالی کنیم!
امام آمد ! همه چیز از این دوکلمه شروع شد  . امام آن موقع آمد، زمانی که من و تو متولد نشده بودیم و از همه چیز بی خبر بودیم و دستمان از دنیا کوتاه بود  . حتی به استقبالش هم در فرودگاه مهر آباد نرفته بودیم . اما او آمده بود وهر کاری که خواست انجام داد و روزی که از این دنیا رفت  ناراحت شدیم زیراکه تلوزیون سیاه و سفید خانه، کارتون مورد علاقه ی ما را پخش نمیکرد ولی بقیه زیاد ناراحت نبودند ، امتحانات لغو شده بود و یک هفته همه چیز تعطیل بود!
اما یادگاری های امام ومیراث شوم او تمام شدنی نیست و به قیمت تمام زندگی ما تمام شد.
ما کتابهایی  را میخواندیم و امتحان میدادیم که نیم ساعت پس از اتمام جلسه ی امتحان  تمام محتویات آن را از حافظه ی خود پاک میکردیم ولی یک چیز را بخوبی یاد گرفتیم و آن گیجی در مفهوم شناخت از ماهیت خودمان بود.ما یاد گرفتیم که آزادی و دموکراسی را تنها میتوان از پشت نِقاب دین و تَشَیُع نِظاره کرد ولی هر چه گشتیم به جای آزادی و دموکراسی توهین و تحقیر و تقلب و زندان و شلاق نصیبمان میشد.  
ما  دچار نگرش بدبینانه به اطرافیانمان  و خشونت تحمیلی از طرف  حاکمیت شدیم و یاد گرفتیم که کاری را بدون بد و بیراه گفتن و داد و فریاد نمیشود انجام داد.
ما برای لباس پوشیدن خندیدن و موسیقی گوش کردن هم یاد گرفتیم که گناهکار باشیم و هَنجار شکن باشیم
برای زندگی کردن و دوست داشتن مجبور شدیم که دروغ بگوییم و به جای زندگی در واقعیتها ، مدام در خیالات خود برقصیم
قربانی خشونت شدیم و دیدیم که کودکان را هم میشود از چوبه های دار آویزان کرد و عجبا مردمی را هم دیدیم که برای حلق آویز شدن یک کودک در ساعت ۴ صبح صلوات میفرستند و هورا میکشند.
همه ی عمر میدانستیم که در لجن زار حاکمیت اسلامی فرو میرویم، ولی دستهایمان را به هم نمیدادیم چون به ما یاد داده بوده اند که تنها و تنها باید دروغ بگوییم و به هم خیانت کنیم. درست است ما مردمی هستیم که یک روز در میدان کاج چاقو خوردن و جان دادن  یک هموطن را به تماشا مبنشینیم و یک روز در همان میدان بر علیه خودکامگی و استبداد ، صحنه های استقامت و ایثار را می آفرینیم .آن لحظه تحقیر نشدیم و به یکدیگر به چشم بدبینی نگاه نکردیم ،به دنبال انتقام نبودیم و از ریختن خون و انتقام جویی  سخن نمیگفتیم . زیرا که دریافته بودیم که محصول انتقام و انتقام جویی و پاشیدن بذر و نفرت ،همان خواهد بود که در سال۵۷ عاید پدران و مادرانمان شده بود.
هر سال که ۱۲ بهمن فرا میرسد  بوی مرگ و تباهی و اعدام و قبرستان هم با امام می آید
 فردا امام می آید. به حرمت خون شهیدانمان باید کاری کنیم که امسال سال آخری باشد که امام می آید
و یک بار برای همیشه باید به این دور انتقام جویی و خشونت  و دروغ پایان دهیم
همه ی عمر در خون و دروغ رقصیدیم ودر این  میان  بهترین فرزندان این مرزوبوم در زندانها جوانیشان را  فدا کردند و یا جانشان را در طناب خودکامگی و جهالت این رژیم از دست دادند و ثروت های ملی این سرزمین توسط سرداران سپاه  و دزدان بیت رهبری به یغما رفته و میرود.  بار دیگر لازم است که دستهایمان را به هم دهیم  و ثابت کنیم که نسل ما اگر چه سوخت و خاکستر شد اما  در ادامه ی کوشش و همت کسانی که بیش از صد سال در راه دموکراسی و آزادی این سرزمین جان داده اند و تلاش کرده اند، در قُله های تاریخ این مرزو بوم  ، پرچم آزادی و دموکراسی را به احتزاز در خواهد آورد. .
شاید فرصت ما برای با هم بودن بار دیگر فرا رسده است و اینبار  شرکت در یک تحریم فعال در آستانه ی انتصابات مجلس حاکمیت باشد . از ۲۵  بهمن تا   روز ازادی !
زنده باد ایران
پیروز باد مبارزات بدور از خشونت ملت ایران

آی آمریکا٬ خیلی نامردی!

Published January 31, 2012 by free shabnamm adadzadeh

آی آمریکا! نامرد!
نفت‌مان را تحریم کردی. بانک‌هایمان را تحریم کرد. ما به جهنم. مردم مظلوم لبنان و فلسطین چه گناهی کرده اند؟

مریم ملک پور از برادرش می گوید

Published January 30, 2012 by free shabnamm adadzadeh
موج جدید اعتراف گیری ها آیا دوباره آغاز شد؟ بشنوید صدای خواهر ملک پور را که می گوید: به برادرم گفتند بیا دوباره اعتراف کن و بگو پشیمان هستی تا در حکم اعدام تغییر ایجاد شود… می گوید جان برادرم وقتی در خطر است انگار جان من در خطر است… کاش اعدام ها عادی نمی شد و بزرگی در کشور پیدا می شد نسبت به تایید فله ای و دوباره ی حکم اعدام ها موضع گیری می کرد… خانواده های محکومان به اعدام را تنها نگذاریم…
مصاحبه با مسیح علی نژاد: http://j.mp/zrNbFh
مصاحبه با صدای امریکا: http://youtu.be/V9MF_1GfzY4
مصاحبه با بی بی سی فارسی: http://youtu.be/Gljc1fLbWmU

saeed malekpour2
na be edam

اتهام محاربه و مفسد فی الارض برای گرفتن بودجه – درباره سعید مل ک پور

Published January 30, 2012 by free shabnamm adadzadeh

در کشور عزیز ما ایران گرفتن بودجه برای دستگاههای دولتی مهمترین بخش کار به حساب می آید. به همین دلیل هر اداره و سازمانی سعی می کند پروژه ای تعریف کند که در صورت انجام آن مشکلات جامعه ایران که هیچ، مشکلات کل جوامع بشری حل شود و بدین ترتیب بودجه ای از سهم تولید نفت را به خود اختصاص دهد. در این میان معمولاً این پروژه ها به جواب نمی رسند و البته بودجه نفت که می توانست به 1001 درد دیگر بخورد نابود می شود. با این حال اقلاً به جان و مال و ناموس دیگران آسیبی نمی رسد و تنها آسیب آن فنا شدن سرمایه های ملی است.این قضیه در مورد سازمانهای اطلاعاتی تا حدی فرق می کند.

به عکس دوستانی فکر می کنند ما نهادهای اطلاعاتی بسیار قوی داریم، می بایست متذکر شوم که به نظر من سازمانهای اطلاعاتی ایران بسیار ضعیف عمل می کنند و از پس این امر بر نمی آیند که جاسوسی دوره دیده ( که مثلاً توسط نهادهای اطلاعاتی دنیا مانند MI6 و CIA را که مأمور شده در سیستمهای اطلاعاتی ایران رخنه کند) را شناسایی کنند. خب پس چکار باید کرد؟ چگونه می بایست بیلانهای سالیانه را به همراه سایر ادارجات دولتی ایران پر کرد؟ در اینجا سیستم دست به کار می شود ومن و شمایی که یکی دو بار به خیابان رفته ایم را به عنوان مخوفترین خرابکارها معرفی می کند و یا کسی که یکی دو سفر خارجی داشته است را جاسوس و یا آنکه مقداری اطلاعات را فروخته را به عنوان جاسوس دوره دیده معرفی می کند. بدین ترتیب بیلان پر می شود که ما از پس کوچکترها بر آمده ایم، وای به حال بزرگترها. غافل از اینکه هیچ گاه دستشان به بزرگترها نخواهد رسید.

در این میان کسلنی همچون ما که یکی دو بار به خیابان آمده ایم یا کسی که مقداری اطلاعات فروخته و یا کسی که قبول کرده در نهادهای حساس و بی در و پیکر کار کند به هر حال خربزه ای خورده و حالا پای لرزش می نشیند. اما این پایان ماجرا نیست. کسانی هم هستند که اصلاً خربزه ای هم نخورده اند ولی از شدت لرز دارند می میرند و یکی از این افراد سعید ملک پور است.

سعید قربانی بودجه گرفتن سپاه برای راه اندازی ارتش سایبری بوده است. او که فارغ التحصیل رشته متالورژی از دانشگاه صنعتی شریف است پس از ازدواج به همراه همسرش به کانادا می رود ومدتی در آنجا زندگی می کند. در آنجا تصمیم می گیرد به جای کار کردن در رشته خودش، به برنامه نوسی اینترنتی با PHP بپردازد و از این طریق کسب درآمد کند. وی هنگامی که می فهمد پدرش بیمار است سری به او در ایران می زند و این آغاز دردسرهایش می باشد. وی مدتها تحت تعقیب قرار می گیرد(البته هر کس به ایران مراجعت کند چنین است. چون سیستمهای اطلاعاتی آنقدر بیکار هستند که بخواهند تمامی افرادی که از سفرخارجه به ایران بر می گردند را تعقیب کنند ببینند از بین آنها جاسوس گیر می آورند یا نه).

تا اینکه یک روز هنگامی که می خواهد به مطب دندانپزشکی برود چند نفر وی را به زور سوار ماشینی می کنند و به محلی نامعلوم می برند(سیستم اطلاعاتی ایران افراد را معمولاً با حکم دستگیر نمی کنند بلکه آنها را به داخل ماشینی می اندازند و می برند و معلوم نیست که چه کسی این کار را کرده است. شب که شد خانواده طرف نگران می شوند و به هر کجا سر می زنند جواب منفی خواهد بود. در آن هنگام این شک بوجود می آید که آیا دلبندشان ربوده شده یا دلبندشان ربوده شده –ببخشید دستگیر شده- و بعد به نهادهای امنیتی و زندانها مراجعه می کنند و چون بندهایی چون 2-الف و 209 اصلاً زیر نظرسازمان زندانها نیستند پس اسمی هم از آن مراکز به بیرون انتقال داده نمی شود و خانواده بدبخت نمی داند عزیزشان کجاست: مرده است یا زنده و باید منتظر تلفن گروگانگیرها باشند یا نهادهای امنیتی).

سعید را کلی بازجویی فنی می کنند (از اصطلاحات شهید لاجوردی است) که تو فلانی هستی و او هر چه می گوید که نامش سعید ملک پور است راضی نمی شوند تا اینکه یکی از باهوشهایشان می پرسد “خب مدرکی هم داری؟” و در آنجا سعید نشانی کارت شناساییش را می دهد که در منزل پدریش موجود است. آنها به خانه پدری سعید هجوم می برند و تازه خانواده اش می فهند که سعید کجاست و دست کدام نهاد است. کارت شناسایی که ارائه می گردد قرار می شود که سعید آزاد گردد. اما یک روز صدایش می کنند که این سایت را تو درست کرده ای؟ و سعید جواب منفی می دهد. می گویند پس اسمت اینجاست. سعید جواب می دهد که اسمش بابت برنامه ای است که نوشته و احتمالاً آن سایت غیر اخلاقی خواسته است که قانون کپی رایت را رعایت کرده باشد. “پس تو این سایت را درست کرده ای!” و حالا بیا و ثابت کن که برنامه نویسی با طراحی صفحه فرق دارد و این دو کاملاً از یکدیگر متفاوتند و…

بدین ترتیب سعید اتهام مفسد فی الارض را می گیرد برای درست کردن سایتهای غیر اخلاقی. بازجوییها بسیار فنی تر از قبل می شود و انفرادی بودن ادامه میابد. او ابتدا در سلولهای “حافظ” 2-الف نگهداری می شود و بعد به سلولهای “واعظ” انتقال پیدا می کند (2-الف معروفترین بازداشتگاه سپاه مستقر در اوین می باشد -دو بازداشتگاه دیگر براساس اطلاعات نویسنده 66 و 241 می باشند- و سلولهای متفاوتی دارد ازسلولی که به زورمی توانی برای خوابیدن در کف آن جای شوی تا سوئیتی که اتاق، آشپزخانه، حیاط و… دارد و مخصوص افراد سفارش شده است که سعید ما جزء این افراد نیست.)

در طول با زجوییهای فنی یک بار خود به خود از گوشش خون می آید و نیمی از بدنش لمس می گردد. با هزار سلام و صلوات که اگر نامت را در بیمارستان فاش کنی در راه برگشت می کشیمت و از ماشین به بیرون پرتت می کنیم و کسی نخواهد فهمید که موضوع از چه قرار بوده وی را به بیمارستان انتقال می دهند. در آنجا پزشک از دورنگاهی به وی می اندازد و حتی بدون گرفتن عکس سر وی را مرخص می کند و می گید که چیزیش نیست و خود به خود خوب می شود. سعید به وی می گوید پس لااقل گوش مرا بشویید که وی قبول نمی کند.

سعید در زندان می ماند چون دوستان اطلاعاتی سپاه و البته هر نهاد امنیتی دیگر می توانند یک نفر را هر چقدر که دلشان خواست در انفرادی در حالت بازجویی نگاه دارند (گور بابای قانون اساسی). بنابراین از هر کسی می توان هر اعترافی را گرفت و قضیه خرسی که می گوید “بابا من خرگوشم” چندان دور از واقعیت نمی باشد. سعید بالاخره بعد از یکسال و اندی اعتراف می کند که سایت پورنو می ساخته، نرم افزاری از انگلستان خریده بوده که حتی وقتی کامپیوترها خاموش بوده اند می توانسته از طریق web cam آنها محیط خصوصی مردم را دید بزند و از آن برای ساخت فیلم پورنو استفاده کند، از نهادهای امنیتی جهان برای کارهایش پول می گرفته و… (از این دست اعترافات متعجب نشوید. وقتی از نوجوانی زیر شلاق اعتراف گرفته شود که از CIA، منافقین، سلطنت طلبها و وهابیون عربستان پول می گرفته تا عکسهای سکسی در سایتش منتشر کند بیشتر از این نمی توان انتظار داشت.)

از او فیلمی تهیه می کنند تا گویی این مسائل را سعید از سر پی بردن به اشتباهاتش به فردی انتقال می دهد و می گویند این مسائل را طوری عنوان کن که گویی فرد بیننده “آقا” است(البته گاه صدای اعترافات سعید بدون تصویر وی از تلوزیون پخش می شود). بدین ترتیب او می گوید و می گوید و بعد می فهمد که سپاه قصد داشته به کمک این اعرافات و نظایر آن 60 میلیارد تومان به منظور راه اندازی ارتش سایبری بودجه بگیرد که ظاهراً می گیرد و پروژه تعریف می شود. دوستان اطلاعات سپاه نیز به کمک بازجویی از سعید و افرادی مشابه وی در کارشان متبحر می شوند و مثلاً می فهند که تلفظ صحیح واژه Skype، اسکایپ است و نه اس کی پی که یک کانگروی نوجوان بوده است. و بدین ترتیب دوستان اطلاعات سپاه برای 22 خرداد 88 آماده می شوند و آموزش می بینند.

امثال سعید چند نفر دیگر هم بوده اند: شهروز گرفته می شود که شانس می آورد و حکمی نسبتاً سبک می گیرد (2 سال زندان و 12 سال تبعید). حسن تا زمانی که من آنجا بودم وضعیتش نامشخص بود. وحید اصغری فشار را نمی تواند تحمل کند و تعادل روحیش را از دست می دهد. اما سعید با اینکه فردی سیاسی نبود به علت امید فراوانش به زندگی که از عشق او به خانواده و همسرش نشأت می گرفت توانست این مدت را تحمل کند و فردی سرزنده باقی بماند به نحوی که وقتی به بند عمومی رفت به همه شادی، گرمی و امید می داد. او اگر چه زیرزمین 2-الف را دیده بود –جایی که فرد را روزها به تخت می بستند و به وی سرم وصل می کردند تا نمیرد یا دستگاهی که با میکرومتر ناخن می کشید و بدین ترتیب کشیده شدن یک ناخن تنها یک آخ ساده نبود بلکه می توانست ساعتها آخ باشد (پروژه های مهندسی گاه در سپاه اینچنین تعریف می شوند )- اما هنوز مقاوم بود.

حالا می بایست فاز دوم پروژه شروع می شد یعنی اعدام کسانی که اگر بیرون می رفتند برای سپاه بد می شد. بدین ترتیب سعید و وحید اصغری حکم اعدام گرفتند و چون نمی خواستند سعید به بیرون اطلاعیه ای بدهد و سر و صدا راه بیندازد او را پس از ابلاغ حکم به 2-الف انتقال دادند.

دادگاه سعید هم خالی از لطف نبود. قاضی هیچ چیز از کامپیوتر نمی دانست و سعید بارها درخواست کارشناس جرایم امور رایانه ای کرد. قاضی درخواست کارشناس را هر بار رد می کرد که به گفته خودش تحت فشار است و فقط بازجوی سعید را به دادگاه دو بار دعوت کرد که او قابل ندانست که بیاید. هر بار که سعید پیش قاضی می رفت فقط می گفت “اعترافاتت را قبول داری یا نه؟” و می گفت “اگر قبول نکنی دادگاهت را به تأخیر می اندازم” و چون سعید قبول نمی کرد جلسه بعدی دادگاه را به سه ماه بعد موکول می کرد. پرونده سعید هم جذابیتهای خاص خودش را داشت: تمام ایمیلهایش را بدون توجه به مضامین آنها پرینت گرفته و به پرونده اش ضمیمه کرده بودند. برای مثال دوستی دیوان حافظ را به صورت PDF برایش فرستاده بود که در نتیجه دیوان حافظ هم قسمتی از پرونده سعید شده است. بدین ترتیب حجم پرونده سعید به حدود 7000 صفحه رسیده است که طبعاً کسی وقت ندارد آنرا بخواند.

بدین ترتیب دادگاه با کش و قوسهای فراوان به پایان رسید و قاضی در نهایت وعده داد که بین 5 تا 15 سال حکم می برد که سعید دپرس شده که چگونه می تواند این مدت را به دور از خانواده اش سر کند. اما نمی دانست که سپاه فشار می آورد و دو بار حکم اعدام برایش صادر می شود.

مشکل سعید تنها این نیست که می خواهند وی را اعدام کنند بلکه علیه او نیز تبلیغات فراوانی شده است و من متأسفم که این تبلیغات حتی در برخی از افراد زندانی هم اثر کرده بود و به وی گوشه و کنایه هایی نیز می زدند. من حدود 9 الی 10 ماه با سعید بودم ودر این مدت نه حرف زشتی از وی شنیدم و نه رفتاری زننده. جز ادب و مهربانی و امید از او چیز دیگری ندیدم. ببینید کسی که به دنبال مسائل غیر اخلاقی است می بایست در طول این مدت حداقل یک سوتی بدهد. ولی ما هیچ چیزی پیدا نکردیم. کسی که به دنبال ساخت سایتهای پورنو است به خانواده پایبند نیست. ولی همسرش او را دوست می داشت و او همسرش را.

سعید یک قربانی است که خربزه ای نخورده که حالا اینقدر می بایست او و خانواده اش بلرزند. سعید یک انسان خوب عادی است که نه نزدیک سیاست شده ونه نزدیک کارهای غیر اخلاقی اما به خاطر حفظ آبروی نظام و یا بهتر بگویم به خاطر حفظ آبروی تیمی از سپاه دارد اعدام می شود. این اتفاق می توانست برای هر یک از ما که عضو جامعه ایران هستیم نیز رخ بدهد.

هیچ کس مصون نیست.

دهم بهمن اولین سالگرد دریده شدن گلوی کردیه بانو + ویدیو

Published January 29, 2012 by free shabnamm adadzadeh

درست یک سال پیش در چنین روز و شبی بود که حاکمیت اسلامی به حکم قاضی صلواتی، زهرا بهرامی را از چوبه ی دار آویزان کرد . در واقع تمام هنر حاکمیت در طی همه ی این سالها همین بوده است  و زهرا بهرامی اولین و آخرین مورد نبوده و نخواهد بود .محکوم شدن در دادگاه های چند دقیقه ای در جمهوری اسلامی به یک امر روز مره تبدیل شده است و بدیهی ترین آنها مربوط میشود به احکامی که در بعداز اعتراضات انتخابات ۸۸  صادر شد و در آن متهمان نه تنها فرصت کافی برای دفاع نداشتند بلکه در بسیاری از موارد از داشتن وکیل مدافع محروم بودند. جمهوری اسلامی درست مثل زمانی که متولد شد عمل میکند  درست همان دادگاههای چند دقیقه ای اوایل انقلاب ۵۷ که در آن بسیاری از میهن دوستان تیرباران و اعدام شدند امروز  در آیین دادرسی و قوه ی قضاییه ی حاکمیت رخ مینماید .
زهرا بهرامی ناباورانه از پیش ما رفت و با اینکه از یک تابعیت هلندی هم برخوردار بود ولی مدافعان حقوق بشر در رابطه با او فعالیت چندانی نکردند  . حاکمیت هرکه را که میخواهد بکشد یا در پستو و به صورت پنهانی میکشد و یا اینکه ابتدا او را در نزد جامعه گناهکار نشان میدهد. گناهی که همه در خلوت انجام میدهند و از انجام آن ترسی ندارند.
حاکمیت خوب میداند که چه میکند  و از ذهن بیمار جامعه کمال بهره و استفاده را میبرد و به همین جهت بوده که در در زیر شکنجه بسیاری از فعالین  سیاسی و اجتماعی رامجبور به اعتراف  به داشتن روابط نامشروع و یا کارهای تروریستی و یا حمل مواد مخدر میکنند .
من صدای زهرا بهرامی را در اوج جنبش سبز در اینترنت شنیده بودم  در یک پایگاه صوتی پیام رسانی ونام کاریریش کردیه بانو بود  آن موقع هیچ گاه فکر نمیکردم که این صدایی که چنین از حقوق ملت ایران صحبت میکند و هر از چند گاهی هم بغضش بر روی میکروفن اتاق  چت روم میترکد ،به آنچه که میگوید  و فریاد میکند  تا بدین اندازه متعهد باقی بماند . با اینکه دل خوشی از روحانیون نداشت اما بعد از درگذشت آقای منتظری دوباره بغضش ترکید.و گفت دوست میداشت که در ایران بود و در مراسم تشیع جنازه اش شرکت میکرد.
اهل دروغ نبود و دیدیم که به آنچه میگفت تا پای جان عمل کرد  و به ایران رفت و در عاشورای خونین سال ۸۸ در کنار دیگر هموطنانمان ندای آزادی خواهی را در خیابانهای تهران سر داد. صدای کردیه بانو لرزش نداشت  محکم بود و نشان از صلابت آنچه که میگفت داشت . بعد از ماه ها شکنجه در زندان و اعترافات و نمایشات تلوزیونی او را ابتدا
رقاصه نامیدند  انگار که اگر او برقصد و رقاصه باشد مستحق مرگ خواهد بود و جامعه به عزایش نخواهد نشست!
صدای پر صلابت کردیه بانو بارها و بارها ازیکی از رادیوهای فارسی زبان خصوصی (پرشین رادیو) پخش شد و حاکمیت دریافت که  برای بی نفس کردن زهرا میبایست از همه ی ابزار گندیده و کثیف خودش استفاده کند
و بدین گونه بود که در بامداد روز شنبه نهم بهمن ماه ۱۳۸۹ زهرا بهرامی به چوبه ی دار آویخته شد تا کردیه بانوی ما
برای همیشه ساکت شود.
اما به قول فروغ تنها صداست که میماند و صدای کردیه بانوی ما هم ماندگار شد
یادش گرامی و صلابت نگاه و صدایش فراموشمان مباد ! 

تداوم نگهداری سه دانشجوی دانشگاه مازندران در بند مجرمین خطرن اک

Published January 29, 2012 by free shabnamm adadzadeh

تداوم نگهداری سه دانشجوی دانشگاه مازندران در بند مجرمین خطرناک

در حالی که نزدیک به یک ماه از اجرای حکم زندان سه فعال دانشجویی دانشگاه مازندران می گذرد،برغم درخواست های مکرر ان ها و خانواده هایشان برای انتقال به "بند ویژه" همچنان مسولان زندان، ان ها را در بند مجرمین خطرناک نگاه داشته اند.
علی عباسی،مازیار یزدان نیا و رحمان یعقوبی سه فعال دانشجویی هستند که در جریان اعتراض های دانشجویان دانشگاه مازندران در خرداد 88 بازداشت شده و مدتی در اطلاعات ساری و زندان متی کلای بابل بسر برده بودند. گفتیست علی عباسی از قهرمانان مسابقات کشتی دانشجویان کشور می باشد و اخیرا رادیو فردا نیز در گزارشی به سوابق ورزشی این فعال دانشجویی پرداخته بود(1)
بر اساس حکم دادستانی بابلسر در سال 88 هریک از ان ها به چهارده ضربه شلاق و شش ماه حبس تعلیقی محکوم شده بودند اما بطرز عجیبی حدود دو ماه ییش و پس از تجمع یکم دی دانشجویان دانشگاه مازندران،حکم ان ها توسط شعبه ی صد و یک دادگاه انقلاب بابلسر و به دلایلی نامعلوم به حبس تعزیری تغییر یافت.
به گزارش فعالین حقوق بشر از استان مازندران این سه فعال دانشجویی از روز نخست انتقال به زندان درخواست انتقال به بند ویژه را بصورت کتبی به مسولین زندان متی کلا اعلام نمودند اما همچنان با مقاومت ان ها روبرو شده اند.
بنابراین گزارش ها مازیار یزدان نیا در روزهای اول انتقال به زندان بدلیل قرار گرفتن در زندان انفرادی هشت روز را در اعتصاب غذا بسر برده بود و پس از انتقال به بند عمومی(مجرمین خطرناک) بارها توسط قاتلان و خلافکاران مورد ضرب و شتم قرار گرفت که با حمایت ضمنی زندانبانان همراه بود.
این گزارش می افزاید پرونده ای که برای یزدان نیا در روزهای اول انتقال به زندان با اتهام "توهین به رهبری" تشکیل شده بود با پیگیری های خانواده ی وی بسته شد.
در هفته ها و ماه های گذشته فشارهای امنیتی بر فعالین سیاسی و دانشجویی استان مازندران بطور روزافزونی افزایش یافته است ودر اخرین موارد یاسر یوسف زاده ،مبین جعفری و عیسی برار خانی در شهرستان بابلسر بازداشت شدند و تا این لحظه از محل نگهداریشان اطلاعی در دست نیست.

mazandaran university 150x150
maziyar yazdaninia

mazandaran.docx

اعتراض به حکم اعدام سعید ملک پور در تورنتو

Published January 29, 2012 by free shabnamm adadzadeh

روز شنبه 28 ام ژانویه برابر با هشتم بهمن ماه جمعی از هم وطنان ایرانی مقیم تورنتو به دعوت مرکزبین المللی حقوق بشر (ICHR) اقدام به برگزاری تجمعی اعتراض آمیز نمودند. در این تجمع که با وزش باد شدید و سردی هوا همراه بود؛ شرکت کنندگان با در دست داشتن عکس هایی از سعید ملک پور خواستار توقف حکم اعدام او شدند. هم چنین پتیشن هایی در حمایت از سعید ملک پور که از قبل توسط سازمان عفو بین الملل تدارک دیده شده بود به امضای شرکت کنندگان رسید.
گفتنی است هفته گذشته نیز تجمع اعتراضی مشابهی در شهر مونترال کشور کانادا برگزار شده بود.
سعید ملک پور، که پیش از بازداشت در سال ۱۳۸۷ مقیم کشور کانادا بود، متخصص کامپیوتر است و وکیل و خانواده او گفته بودند که از برنامه‌ای که او نوشته، بدون اطلاعش در طراحی سایت‌های نامناسب استفاده شده است. اتهاماتی که خود سعید ملک‌پور نیز آن‌ها را با انتشار نامه‌ای از درون زندان تکذیب کرده بود. حکم اعدام او واکنش های زیادی را در سطح جهان و به ویژه کشور کانادا موجب شده است.
عده ای از شرکت کنندگان معتقد بودند که بازداشت و سپس صدور حکم اعدام سعید ملک پور بی ارتباط به تنش های موجود بین دو کشور ایران و کانادا نمی باشد و جمهوری اسلامی سعید ملک پور را در واقع به گروگان گرفته است. سعید ملک پور هم اکنون تحت فشار برای انجام اعترافات تلویزیونی قراردارد.

free saeed malekpour 1
free saeed malekpour 2
free saeed malekpour 3
free saeed malekpour 4
free saeed malekpour 5
baraye zendegi logo ff4

استیوپید جابز (احمدی نژاد) در نقش تئورسین اقتصادی!

Published January 26, 2012 by free shabnamm adadzadeh
احمدی‌نژاد در سالیان اخیر سه اعتقاد راسخ اقتصادی داشت که با این سه باور با همه طرح های کارشناسی پولی و مالی کشور مخالفت کرد:
۱•  نرخ بهره بانکی باید پایین باشد
۲•  نرخ ارز (دلار) باید پایین باشد
۳•  نرخ تورم باید پایین باشد
* و اما بعد،
———————— * 
اتفاقات اخیر سبب شد احمدی‌نژاد بعد از ۶ سال که همه طرح های کارشناسی را به این سه دلیل رد کرد، حالا عملن چاره‌ای جز  کوتاه آمدن از هر سه اعتقاد خود نداشته باشد: نرخ بهره بالا رفت؛ با تک نرخی شدن ارز قیمت دلار رسمی و دولتی بالا رفت و نهایتن نرخ تورم هم که معلوم است. 
فقط شش سال باید طول می کشید تا این همه هزینه می دادیم برای این که بعضی‌ها٬ بیخیال این خر شیطان شوند!

نظرسنجی سایت یاهو در باره فیلم‌های نامزد جایزه اسکار

Published January 26, 2012 by free shabnamm adadzadeh
جدایی نادر از سیمین از طرف هیئت انتخاب فیلم ایران، برای شرکت در رشتهٔ بهترین فیلم خارجی‌زبان برای ۸۴مین دوره جایزه اسکار معرفی شد. و در ۲۴ ژانویه ۲۰۱۲ برای اولین بار در تاریخ سینمای ایران این فیلم توانست در دو بخش اصلی فیلمنامه غیراقتباسی و فیلم خارجی برای اسکار نامزد شود.
براین اساس سایت یاهو٬ اقدام به نظرسنجی در باره فیلم های راه یافته به ۸۴مین دوره جایزه اسکار نموده است. خوانندگان محترم توصیه می شوند از طریق این لینک رای خود را به این فیلم (A Separation) که در دو بخش فیلم‌های خارجی (Foreign Language Film) و در بخش فیلم نامه غیراقتباسی (Original Screenplay) شرکت دارد تقدیم دارند. نتایج این نظرسنجی تا کنون به شرح زیر است:

نامه ي فعال دانشجويي حاضر در بند 350 اوين خطاب به مادرش

Published January 26, 2012 by free shabnamm adadzadeh

" هستيم ، ايستاده ، بيدار ، اميدوار … "

جواد عليخاني ، فعال دانشجويي هم اكنون بيش از 30 ماه است كه در بند 350 زندان اوين حضور داشته و پيش از اين نيز سابقه حبس در زندانهاي سپيدار و كارون را دارد . وي از جمله دانشجويان آزادي خواهي ست كه قربانيِ تفكرِ دانشجو ستيزيِ جمهوري اسلامي گشته است .

متن نامه :

مادرم ! مهربانترين مهربانان !

درمانده ام كه سخن را چگونه آغاز كنم و چه بگويم كه شرمسار نباشم ، و آنگونه كه شايسته و بايسته باشد بتوانم حق مطلب را ادا كنم ؛ چرا كه بر اين باورم " كلام آغاز نمي شود تا نديدنت ." با اين وجود مي خواهم مطلع سخنم را با ذكر خاطره اي از دوران كودكي آغاز كنم . به خاطر داري در يك روز سرد زمستاني كه برف مي باريد و من نيز پشت پنجره ايستاده بودم و با حسرت و اندوه دانه هاي بلورين برف را به نظاره نشسته بودم كه به آهنگي دلنشين چگونه مي رقصيدند و بر زمين مي نشستند ؛ و سنگفرشهاي كوچه و خيابان را از پليدي ها و زشتي ها پنهان ميكردند و پاكي و طراوت را براي زمين به ارمغان مي آوردند . نيك به ياد مي آورم كه چگونه حسرت بازي هاي كودكانه را در چشمانم خواندي و پاسخم دادي و شال و كلاهم كردي تا سرگرم برف بازي شوم … و آه كه چه لذت بخش بود لحظه اي كه دانه هاي برف روي دستانم مي نشست و من نيز با حسرت تماشا مي كردم كه چطور بر روي دستانم آب مي شوند و خود را فنا كرده تا مايه ي حيات را به ما آدميان ارزاني دارند … در لحظاتي كه از شدت سرما مي لرزيدم و توان سخن گفتن و حركت كردن نداشتم كه مي آمدي و در آغوشم مي كشيدي و گرماي وجودت به من هديه ميدادي . حال از آن روزها سالها ميگذرد و با مرور خاطرات بيشمار دوران كودكي پي مي برم كه چگونه در اين سالهاي طولاني مهر مادري را بر من ارزاني داشتي و درس عشق ، مهر ، صلح و آزادي را به من آموختي .

گاهي اوقات پيش مي آيد كه در زندان ، حتي براي لحظاتي كوتاه ، چشمانم را مي بندم و از معبر زمان عبور مي كنم تا به آن روزگار دوران خوش كودكي بازگردم و آن خاطرات را از نو تجربه كنم تا هميشه بودنت را در كنارم احساس كنم . ولي افسوس پس از چند لحظه كه چشمان را باز ميكنم ، تو را نميبينم و به ياد مي آورم كه در اين قفس محصورم . در اين لحظه است كه غم تمام وجودم را فرا ميگيرد و سكوتي تلخ بر من حكمفرما مي شود و اين ديوارهاي سرد و بي روح را در مقابل چشمانم ميبينم كه نه حرف مي زنند و نه احساسي دارند و هرچه هست ، سراسر رعب است و هراس … و ازينكه در كنارت نيستم خود را در قعر عجز و عسرت احساس ميكنم .

هرچه هست سايه ي شوم و هولناك قدرت است كه بالاي سرم خيمه زده است و من تمام توان خود را به كار مي بندم ، پنجه در ديوار افكنده تا شايد روزنه اي از اميد بيابم و خود را دوباره در آغوشت ببينم و آرام گيرم .

مادر ! اي زلال تر از باران !

حال كه از بيم هايم سخن گفتم و از ناتواني هايم هراس هايم ، شايد بهتر باشد تا جانب انصاف را گرفته و از اميدهيم نيز سخن بگويم . چرا كه معتقدم اين بينش و زاويه نگاه هر كس است كه غم و شادي و نشاط و اندوه و نيز بيم و اميد را رقم ميزند .

علي رغم سپري شدن روزها و شبهايي به دور از آزادي و نيز گذر ايّام جواني ام در پس ديوارهاي سردِ سپيدار و كارون و اينك نيز اوين ، خوشحال و خرسندم از اينكه زندگاني و حياتم معنايي جديد يافته و تجربه اي نو بدست آورده ام .

علي رغم تمام تلخي هاي حاصب از محدوديت ها وو دوري از خانه و كاشانه و جامعه ، بزرگترين موهبت زيست در زندان اين بود كه در سايه سارِ دوستان با طراوت تر از گل زيسته ام و همگي با مشت هاي گره كرده مشق زندگي كرده ايم به سرسبزيِ جنبش سبز .

بنابراين با اين بينش به خود و جامعه بوده است كه سرشار از حيات گشته ايم و با اينكه در بندي با ديوارهاي بلند و زمخت و بي روح محصوريم ، همه دست در دست هم داده ايم تا اين ترانه ها را با عشق به وطن زمزمه كنيم : "هستيم ، ايستاده ، بيدار ، اميدوار … ".

اميدوار به آينده اي براي ايراني آباد و آزاد ، اميدوار به "بودن" براي "طرحي نو درانداختن" ، اميدوار به آينده اي كه به باور من زود خواهد آمد و در آن ايّام ديگر نشانه اي از ظلمت شب نخواهد بود . آري با اين طرز فكر است كه ميتوانيم با تكيه بر اميد و نيز با همدلي و همراهي يكايك همبنديان ، روحي تازه بر كالبد سخت و سرد زندان دميده تا زندان را دانشگاهي براي آموختن و تجربه كردن براي خود تبديل كنيم و نيز پيوندي عميق و عاطفي با مردمان ايرانزمين ، حياتي سبز را در رگهاي متصلّب جامعه مان جاري كنيم ، تا همگان بدانند كه با صبر و استقامت و اراده اي راسخ و زلال ميتوان اساسِ زندگي بشري كه همانا "آزادي" مي نامندش را براي جامعه مان كه به راستي شايسته آن است ، به ارمغان آورد .

معناي هستي ام

به عشق تو و اميد به ديداري نو ، تحمل روزهاي تلخ زندان حقيقتاً برايم سهل و آسان گشته است . در يكي از همين روزهاي آغازين زمستان بود كه در حياط قدم ميزدم و تنها باد مهمان تنهاييم بود و در انديشه ايام نه چندان دور به سر مي بردم . روزهايي كه بيرون از زندان بودم ولي در حسرت چشيدن طعم آزادي . و دنياي پيرامونم رفته رفته از زندگي تهي مي شد و زمين نيز از زيستن خسته بود و من نيز در اين وضعيت ، هر كجا قدم ميگذاشتم ، شب با سرعتي تصور ناپذير پشت سرم فرا مي رسيد . گويي همه جا سياهي شب در پي من بود و هر كجا كه ميرسيدم ظلمت و تباهي فرود مي آمد و گورستاني سرشار از سكوت در ذهنم نقش مي بست و چون پتكي كالبدم را فرو مي ريخت و گرچه اين را با چشمانم نمي ديدم ولي به راستي با تمام وجود و با تك تك ذرات بدنم احساس مي كردم .

مادر عزيزم

در تمام سالهاي حضورم در دانشگاه و در طول مسير خوابگاه تا دانشگاه ، اين حس با من همراه بود و من نيز به ناچار به راهم ادامه مي دادم و مسيرم را پيش ميگرفتم و سايه ظلمت و خفقان و استبداد سر به سرم مي گذاشت ، آزارم مي داد ، عذابم ميداد . سايه اي كه وجودم را در هاله اي از ابهام قرار داده ، سايه ي شوم استبداد كه هستي را به نيستي مبدل كرده بود . در اين لحظه بود كه قاصدكي كه سكوت شب را نشانه رفته بود مهمانم شد و دلتنگي هايم را از بين برد و خستگي هايم را شكست . تصميم گرفتم به نبردي نابرابر با نيستي تن در دهم و تكليف خويشتن را روشن كنم ، لذا از بين دو گزينه دانشگاه ، اخذ مدرك ، تحصيلات عاليه … و رفتم به زندان و معنايي دوباره به زندگي بخشيدن و فرياد برآوردن و سياهي شب را نشانه رفتن ، گزينه دوم را انتخاب كردم و در مسيري پا نهادم كه حياتم معنايي دوباره يافت . اين گونه شد كه كيف و كتاب و خاطرات شيرين دانشگاه را رها كردم و ميله هاي سرد و پولادين سلولهاي انفرادي و ديوارهاي بلند و زمخت و بي روح زندان را در آغوش كشيدم تا رهايي بزرگتري بدست آورم .

مادرم ، بهانه هستي ام و فلسفه وجودي ام

شايد كه تصميمم در ابتدا خودخواهانه مي نمود . چرا كه شما با تمام رنج ها و سختي هاي زندگي آرزويي دگر برايم داشتيد و آينده اي ديگر برايم ترسيم نموده بوديد . به دور از زندان و حبس ، خواسته شما را اجابت نكردم و عصيانگري نمودم و آرزوهاي شما را برآورده نساختم و از اين حيث به شما و خانواده بدهكارم و اميد آن مي رود كه تا در آينده اي نه چندان دور بتوانم قدردان زحماتتان باشم . خوب به ياد مي آورم روزهايي در مهر 86 كه در يكي از خيابانهاي اهواز ربوده شدم . چه مدت كه از من بي خبر بودي و چه سختي ها كه تحمل نكردي و دائم در رفت و آمد از كرج به اهواز تا بلكه خبري از من بگيري و دريغ كه هيچ پاسخت نميدادند .

مگر من ميتوان آن لحظات را درك كنم كه مادري چه كشيد از بيخبري مطلق از فرزندش . و حقيقتاً نميتوانم بفهمم كه چه دشواري ها و دردها كشيدي ولي بازهم در سينه حبس كردي و تاكنون نيز برايم بازگو ننمودي .

عزيزترينم

به وجودت افتخار ميكنم كه چه زود توانستي واقعيت را بپذيري كه به هر حال اين سالها را در زندام خواهم بود و مهم تر اينكه خود را با شرايط سخت و دشوار من هم آغوش ديدي و سهم بيشتري از سختي ها و تلخي هارا بر دوش كشيدي و دلتنگي هايم را سهيم شدي و به وضوح ديدم كه چه عاشقانه با دلتنگي هاي ديگر خانواده هاي زندانيان همراه و هم درد گشتي .

اين روزها به انمدازه تمام عمرم دلتنگ تو ام و آرزوي آن دارم تا در آغوشت بگيرم و روي چون ماهت را كه تمثالي از عشق و صبر و ايستادگي ست را غرق در بوسه كنم . بدان كه به داشتن مادري چون تو افتخار مي كنم كه اينچنين همراه و همدل من بودي و هستي . افسوس ميخورم كه فقط هفته اي دوبار مي توانيم هم را ببينيم . آنهم از پشت ديوار هاي شيشه اي سرد اوين كه با ميله ها آذين شده . در آن لحظه ملاقات كه چشمان باراني ات را مي بينم ، آتش به خرمن هستي ام مي زند و تنها نفسهاي گرم وجودت است كه مرا به وجد مي آورد . به هستي ام معنا مي بخشد و سخنت موسقي اي دلنشين روحي تازه بر كالبدم مي دمد . و انر‍ژي ام مضاعف مي گردد با ديدنت ، با شنيدن صدايت ، با خنده هايت … چرا كه خواسته اي تا قرص و محكم بايستم و باكي نداشته باشم و مضمون حرفهايت هميشه اين جمله بوده است كه :" تاريك ترين ساعت شب ،‌درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است ، پس هميشه اميد داشته باش ." پس به من نيز حق بده تا خواسته اي داشته باشم و آن اينكه كوچكترين نگراني از نبود من نداشته باشي و دلواپسي از بودن من در زندان به خود راه ندهي و هميشه در كنارم بايستي ، همانطور كه تاكنون همراهم بوده اي .

مادر عزيزم

روزهاي دوشنبه كه مي شود با اينكه مي دانم چه سختي هايي را متحمل مي شوي و با كهولت سن رنج هاي مسير كرج تا اوين را به جان مي خري و در سرما و گرما و به هر وسيله خودت را به زندان مي رساني ، لحظه شماري ميكنم و چشم انتظار حضورت هستم .

افسوس كه تنها 20 دقيقه رويت را مي بينم . دقايقي كه يك عمر برايم ارزش دارد و حضورت به من معنا مي بخشد و لحظات پاياني ملاقات را به ياد مي آورم كه وجود نازنينت ققنوس وار مي سوزد تا از خاكسترش ققنوسي جوان و باطراوت چون فرزندش برويد. اينگونه ميشود كه با ديدن اين عشق در چشمانت احساس غرور مي كنم و مهر مادري را در تك تك ذراتم حس ميكنم و اينكه نگاهت سرشار از رازهايي ست كه در دل داري و نميگويي و من تنها مي توانم به تفسير و تاويل روي بياورم كه مضمون كلام و نگاهت مي تواند اين سخنان آهنگين باشد :

كوچه ها منتظر بانگ قدم هاي تو اند / تو از اين برف فرود آمده دلگير مشو

خدا خیرش بده. عجب رئیس جنگل نازنینیه٬ والله!

Published January 25, 2012 by free shabnamm adadzadeh

ایشون (تصویر بالا) به تازگی رئیس جنگل وی‌ران شده است. می‌دونم تعجب می کنید. البته بعضی ها هم می‌گن در جنگل ویٰ‌ران قحط‌ الرجال شده. بهرحال این‌ها شایعه های تایید نشده‌است. از این شایعه ها بگذریم. جناب رئیس جنگل وی‌ران٬ حالا تو فکر اینه که چه‌جوری قیمت موز را کاهش بده و یه جوری ارزش دلار جنگل رو که مدتیه به پشگل هندی تنزل پیدا کرده٬ ارتقا بده. البته شنیدیم برنامه هایی هم برای اهالی جنگل داره تا در کویرهای اطراف لانه های محبت بسازه و …. بسیاری برنامه های دیگر.
خدا خیرش بده. عجب رئیس جنگل نازنینیه٬ والله!
*

و اما بعد،

————————
باز خوبه رئیس جنگل وی‌ران برای این کارها فکر میکنه. از قضا٬ ما یه رئیس‌جمهور در مملکت ویران‌ِمون داریم که اصلن فکر نمیکنه. تازه بدبخت اگه مثل فرزندِ «مقام معظم رهبری» فکر میکرد حتا میتونست بیشتر هم بخوره! الا ایحال٬ می‌خوام بگم که در دنیا نمونه های خوبی هست که می‌شه الگو برداری کرد. چه اصراریه هی دنبال الگوهای ژاپنی و غربی …. تا امام زمانی بود. نه اینکه خدای نکرده الگوهای بدی باشند٬ نه والله. اصلن بستر برقراریشون تو این اوضاع فراهم نیست.

+پینوشت: البته ناگفته نماند کارشناس ها می گن: ایده لانه‌های محبت رئیس جنگل وی‌ران برای اهالی جنگلش٬ کم بیش شبیه ایده مسکن مهر خودمونه. اما خوب٬ هنوز زوده در این زمینه قضاوت کرد.

صدای من باش ! نگذار صدای من خاموش شود.

Published January 25, 2012 by free shabnamm adadzadeh
کلیپ شماره ی ۳ از مجموعه ویدیوهای حمایت از زندانیان سیاسی و عقیدتی
دفاع ار حقوق بشر گزینشی نیست
صدای ۴ زندانی سیاسی و عقیدتی
زینب جلالــــیان
سعـــــید ملکپور
علی زاهد
وحید اصغری
شما هم میتوانید صدای زندانیان سیاسی و عقیدتی در ایران باشید.
کافی هست متن کوتاهی را از زبان یکی از زندانیان سیاسی و عقیدتی بنوسید و در ان به تشریح وضعیت آنها بپردازیدو یا اینکه همان متن راکه میتواند به زبانهای مختلف هم باشد با صدای خودتان ضبط کنید و برای ما به آدرس ایمیلی که در زیر آمده است بفرستید
bemyvoice1@gmail.com
دربرابر نقض گسترده ی حقوق بشر در سرزمینمان سکوت نکنیم.

راه‌های برون‌رفت از بحران بی‌ارزی و بدبختی

Published January 24, 2012 by free shabnamm adadzadeh
من چند تا راهکار به نظرم رسیده برای برون رفت از این بحران بی ارزی و بدبختی که توش گیر کردیم. حالا از ما گفتن، اگه مقامات یه پشگل مغز تو سرشون باشه این پیشنهادات ما رو عملی می کنن وگرنه که تا عید دلار میرسه به چهار هزار تومن و بدبخت میشیم اونوقت من یکی که دیگه فسفر نمی سوزونم واسه پیشنهادات بعدی. اینم پیشنهادات ما:
1: بریم تو مرزها کمین بکشیم هر وقت یه گردشگری، چوپانی، کوهنوردی، چیزی اونور مرز دیدیم بهشون بگیم: کام هیر پیلیز و تا طرف اومد ببینه چی میگیم بگیریمش و بیاریمش اینور و بدیم دست مصلحی که یه اطلاعاتی از جاسوس بودنشون به دست بیاره و بده دست اژه ای و اونم یه حکم اعدام واسشون ببره و بعد پونصد هزار دلار بفروشیمشون و ولشون کنیم.
2: تنگه رو ببندیم و این ناوهای آمریکایی رو بگیریم و اوراقش کنیم باهاش تیر کمون مگسی بسازیم و تهدیدشون کنیم که اگه پول ندین اسراییل رو می زنیم. بعد هم احمدی نژاد رو بفرستیم باهاشون عکس یادگاری بگیره و چند تا جعیه گز و سوهان هم بهشون بدیم تا دنیا بفهمه ما چقدر صلح طلبیم.
3: احمدی نژاده رو بفرستیم تو یکی از استانها سخنرانی کنه بگه: این آمریکاییای گاو چرون که سرشون با …بازی می کنه فکر کردن ما ازشون می ترسیم، من از همینجا از قول ملت ایران بهشون می گم شماها هنوز رو زمین سفت نشا…چوبی تو…..بکنیم و…که بفهمن ما چقدر با فرهنگیم و مقتدر و یه باجی بهمون بدن که اون بلاهایی که احمدی نژاد میگه سرشون در نیاریم.
4: یه بودجه بدیم به سلحشور تا بره یه فیلم بسازه در مورد هنرپیشه های فاحشه ایرانی با عکس و تفصیلات و ببریم فستیوال فیلمای پورنو و جایزه اشو بفروشیم دلار کنیم بریزیم تو مملکت.
5: به محصولی بگیم یه کم از اون دلارهایی که گذاشته واسه امام زمان فعلا بده به نایبش که بتونه مملکت رو از بحران در بیاره.
5: یکی یه پیت نفت بگیریم دستمون ببریم تو مرز هر کی سهم خودشو بفروشه.(این البته پیشنهاد ممد پوری هم بود)
6: از رو ناوهای فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی یه نقاشی بکشیم و بدیم چینیا از روش اسباب بازی درست کنن و صادر کنیم به سوریه و فلسطین و لبنان و پولدار شیم.
7: اسم بانک مرکزی و تجارت رو عوض کنیم. حتی می تونیم اسم ایران رو هم عوض کنیم و بذاریم مثلا ام القرا، اینجوری دیگه از تحریم خارج میشیم.
8: شیش تا صفر از رو پولامون برداریم تا صد دلار آمریکا بشه دو زار ما. آی بسوزن، آی بسوزن.
9: یه موشک بزنیم تو سر خودمون و بندازیم تقصیر آمریکا که دلار یهو بکشه پایین.
10: هر چی صراف و دلار فروشه رو بگیریم اعدام کنیم. کلا صورت مسئله پاک میشه.
*

و اما بعد،

————————
*
حالا فعلن ما عقلمون تا اینجا قد داد اگه فکر دیگه ای به ذهنمون رسید دریغ نمی کنیم. قربون شما.

پــــــیام نـــدا آقا سلطان به مناسبت شب تولدش

Published January 24, 2012 by free shabnamm adadzadeh
ندا آقا سلطان با چشماني باز در آخرین لحظات زندگيش به ما پيامي داد پيام ايستادگي و مقاومت نسلي که اگرچه نسلي بود که کودکي و نوجواني و جواني را درنظام استبداد زده ايران زندگي کرد ولي تا پاي جان در مقابل استبداد مبارزه خواهد کرد. اين نسل نسل عشق است و مبارزه و تا پاي جان براي دموکراسي و آزادی تلاش خواهد کرد. پيام ندا شعري از فرياد با صدای خودم تقديم به جنبشي که ايستاده فرياد ميزند و با چشمان باز به يک افق يعني آزادی مينگرد.

و چه حقیقتی‌ست این تابلو٬ تابلوئه‌ها!

Published January 22, 2012 by free shabnamm adadzadeh

*

و اما بعد،

————————
*
و چه حقیقتی‌ست این تابلو٬ تابلوئه‌ها!
در ضمن٬ کمربند‌هاتون رو محکم ببندید٬ که مسیری‌ست بس پر دست‌انداز و سرعت‌گیر و ترافیکی!

آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکنند!

Published January 22, 2012 by free shabnamm adadzadeh

لابد در جریان هستید: سکه میلیونی شد٬ دلار آمریکا دوهزار تومان، و ریال هم دیگر دوزار نمی ارزد!

*

و اما بعد،

————————
*
خدا رحمت کند امام راحل را که فرمود: آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند؛ نقطه٬ سر خط.

دلارِ ۲۰۰۰ تومانی …

Published January 22, 2012 by free shabnamm adadzadeh

یک زمانی می‌گفتند که: «دلار ۱۸۰۰ تومانی از اثرات خنده زیاد است!» 

اما حالا که قیمت دلار داره ۲۰۰۰ تومان رو هم رد میکنه٬ جا دارد یادی کنیم از “امام راحل” آنجا که فرمودند «اقتصاد مال خر است*»٬ اما نه هر خری!

———————————

*[از صحیفه امام٬ در باب تعیین جانشین]

نماهنگ ایران وطنم با صدای من و آوای بانوی آواز ایران هایده عزیز ، به مناسبت سالگرد در گذشت ایشان

Published January 20, 2012 by free shabnamm adadzadeh
سالها پیش در چنین شبی بود که بانوی آواز ایران هایده ی عزیز از پیش ما رخت بر بست و برای همیشه با مردم سرزمینش که آنها را عاشقانه دوست میداشت خداحافظی کرد . صدای او ماندگار تاریخ موسیقی ایران شد و کلامش تلألوی طنین آزادیخواهی و میهن دوستی این مردم شد . یاد و نام هایده ی عزیز همییشه در اذهان ما خواهد ماند و صدایش نسیم رویش فریادهای آزادیخواهنه ی این ملت بوده و خواهد بود.به مناسبت سالگرد درگذشت ایشان ترانه ی” سرزمین من خداحافظ” را با صدای خود و آوای ایشان تقدیم میکنم
یادش گرامی و صدایش جاودان تاریخ موسیقی ایران باد

تجسم تغییر – تصور التغيير – Visualizing Change

Published January 20, 2012 by free shabnamm adadzadeh

Connecting Power / Visualizing Change (Persian)

این ماه، نخستین سالگرد آغاز انقلاب در مصر فرا می‌رسد و همچنین سالگرد سقوط بن علی، رییس جمهور پیشین تونس.
سال 2011 سال بحران‌های اجتماعی در منطقه، از مراکش تا ایران بود. مردم، نارضایتی خود را از شخصیت‌ها و گروه‌های دیکتاتور ابراز کردند.

Connecting Power / Visualizing Change (Arabic)

يشهد هذا الشهر ذكرى مرور أول عام على بدء الثورة في مصر وعلى اقصاء الرئيس التونسي السابق بن علي. مر هذا العام على المنطقة من المغرب إلى إيران في اضطرابات اجتماعية، حيث عبر الناس عن عدم رضاهم وتواصلوا مع من مثلهم من الأفراد والجماعات.

KabK22

Connecting Power / Visualizing Change (English)

This month sees the one-year anniversary of the start of Egypt’s revolution and the ousting of Tunisia’s ex-President Ben Ali. The year 2011 saw the region from Morocco to Iran in social turmoil, with people giving voice to their dissatisfaction and seeking other like-minded individuals and groups.

ادامه بازداشت غیرقانونی آرش صادقی و کوهیار گودرزی

Published January 19, 2012 by free shabnamm adadzadeh

آرش صادقی، فعال دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی تهران که ۲۵ دی ماه با ضرب و
شتم از سوی ماموران امنیتی بازداشت شده بود به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده
است.

آرش صادقی، فعال دانشجویی دانشگاه علامه طباطبایی تهران که ۲۵ دی ماه با ضرب و
شتم از سوی ماموران امنیتی بازداشت شده بود به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شده
است.

، این فعال دانشجویی امروز موفق به تماس با منزل پدر بزرگ خود شده از انتقال
خود به بند ۲۰۹ زندان اوین خبر داد.

وی در این تماس تلفنی ضمن بیان اینکه تاکنون تفهیم اتهامی در مورد بازداشتش
صورت نگرفته است گفت: «تا زمانی که اتهامم تفهم نشود در بازجویی ها سوالات را
پاسخ نخواهم داد.»
گفتنی ست در درگیری منجر به بازداشت سر این دانشجو دچار شکستگی شده است
آرش صادقی در تماس کوتاه خود از حضور کوهیار گودرزی فعال حقوق بشر در
سلول 29 بند 209 خبر داده است

khamenei 2011 10 29 man faghat zendani mikonam
arash sadeghi 6 years
kouhyar goudarzi arrested again

Follow

Get every new post delivered to your Inbox.

Join 186 other followers